ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام...

من هم نمی بینم ام...



امروز 96/08/20 هست...
هر مطلبی بعد از این نوشته بشه از نظر من آخرین مطلب وبلاگ هست
واقعا عقیده من هست

فعالیت های من در این فضا جدای از سلوک شخصی من نیست... لذا به نویسنده این وب و مطالبش اصلا به چشم کسی که صرفا داره آگاهی بخشی و هدایت گری میکنه نگاه نکنید...
اینجا محل تعامل و مبارزه من با نفسم نیز هست...

اینجا محراب من هست...
محل حرب من با نفس سرکش

اینجا دنبال چیز ثابتی نباشید...



طبقه بندی موضوعی

برصیصای عابد

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۰۵ ب.ظ

گفت : میدونی برصیصای عابد کی بود؟

گفتم: آره ولی اجمالا داستانش رو بگو... حافظه خوبی ندارم

گفت: مستجاب الدعوه بود... دختر پادشاه مریض شده بود... آوردنش دعا کنه خوب بشه... رفت پیش دختره ، براش عا کرد... خوب شد... دختر که خوب شد و برصیصا نگاش کرد مهرش به دلش نشست... 

بعد با دختر پادشاه ...

پادشاه دستور داد برصیصا رو اعدام کنن... روی چوبه دار بود که شیطان اومد بهش گفت من نجاتت میدم... تو فقط بهم تعظیم کن...

برصیصا گفت چجوری تعظیم کنم؟... من روی چوبه دارم... شیطان گفت: همین که چشمت رو  ببندی و باز کنی به عنوان تعظیم قبول دارم...

برصیصا چشماش رو بست و خدا به عزرائیل دستور داد قبل از اینکه چشمهاش رو باز کنه جانش رو بگیر....


گفت: خیلی بده آدم بعد یه عمر عبادت به عنوان عبد شیطان از دنیا بره...


گفتم: هر کسی ادعای کمال و کمال خواهی بکنه براش پیش میاد... انواع امتحانات...

خدا جلوه ها نشونش میده... جلوه هایی که هوش رو از سر انسان میپرونه... به هر کسی هم مطابق تشخص وجودی اون شخص نشون میده...

اگر بین خدا و جلوه هایی که نشونش داده شده (تازه از نوع حلالش) جلوه ها رو انتخاب کنه... خدا اون شخص رو در همون مرتبه متوقف میکنه...

اولیای خدا بزنگاههای عجیبی رو از سر گذروندن.. ماها خبر نداریم...


جلوه های محیر العقولی رو مشاهده کردن... و میتونستن دل به این تجلیات بدن... اما طلبشون فوق اینها بود....

برصیصا رو تخطئه نکن... بله مرتکب گناه شد... اما ببین اگه برای خودت پیش بیاد چه تصمیمی میگیری...


و بدون اگه به حقیقت به راه بیافتی خیلی چیزها نشونت میدن که دل هر انسانی رو شیدا میکنه... اما اگه در نشانه متوقف بشی... میفرستنت دنبال نخود سیاه



پی نوشت

امام خمینی میفرمودن: سال 42 وقتی استقبال مردم رو دیدم با خودم گفتم، با وجود این مردم ما میتونیم انقلاب کنیم و شاه رو بیرون بندازیم... و بعدش حدود 15 سال دربدری ام تاوان همین فکر بود... اینکه فکر کردم چون مردم هستن ما میتونیم... در حالی که همه چیز دست خداست... خدا نخواد با وجود همه مردم باز ما نمی تونیم...

لذا به خاطر اون فکر نا صحیح خدا 15 سال تنبیه ام کرد


مردم جلوه های اراده حق بودن برای سرنگونی شاه... امام یه لحظه این جلوه رو قبل از خود حق دید...  همین...

فوقع ما وقع

  • ۹۵/۱۰/۲۹
  • ۱۴۶ نمایش
  • ن. .ا

نظرات (۱)

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل!!!!

کجا دانند حال ما، سبکباران ساحل ها

کسانی که به حقیقت راه بیافتن ، اون مصرع اول وصف حالشون میشه...