ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام...

من هم نمی بینم ام...



امروز 96/08/20 هست...
هر مطلبی بعد از این نوشته بشه از نظر من آخرین مطلب وبلاگ هست
واقعا عقیده من هست



طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

یوسف و ذولیخا

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ق.ظ

به گمانم ابن سینا میگه (دیگه به حافظه مستاصلم اعتمادی ندارم):

میگه: ذولیخا صحنه آراست... زنان اشراف مصری (احتمالا زیبا رو هم بودن همه...) که سرزنشش میکردن رو دعوت کرد... به دستشون میوه ای شاهانه داد... چاقویی هم به دستشون داد...

به یوسف دستور داد تا خودش را بیاراید و از دری وارد شود و از در دیگر خارج شود...

در زمان بین ورود و خروج یوسف ، تمام زنان زیباروی مصر عنان از کف دادن... غرق یوسف شدن.... ( زیبا ها عاشق زیبایی شدن... همه خواهان یوسف شدن... همه مثل ذولیخا اگر موقعیت براشون فراهم بود مرتکب حرام میشدن)  خیلی روش فکر کنید... هر روز داره برامون اتفاق می افته هاااا


ابن سینا این داستان رو ربط میده به واقعه ی غدیر.... که بماند...

اما نکته ای میگه که خیلی تامل برانگیزه.... میگه: ببینید ، یوسف از دری وارد شد و از در دیگر خارج شد... تمام اولیا الله اینگونه هستن... مسبوق به غیبت هستن و ملحوق به غیبت... "این روش فکر بشه بد نیست... خیلی لطایف داره"

منتها اگر برای خلق تجلی کنن (مدت زمان کوتاهی که یوسف در مجلس ذولیخا "حضور" به هم رساند...) همه مفتون "حضورش و تجلی اش" خواهند شد...


حالا نکته ای به ذهن من میرسه... هم یوسف در زیبایی بدیل نداشت و هم ذولیخا زیبا ترین زن مصر بود... پس بینشون از این جهت سنخیت بود....

یوسف مرد بود و ذولیخا زن ، پس طبیعتا همدیگه رو طلب هم میکردن...



الان ظاهر قضیه رو توجه بهش نکنید... بله در ظاهر ذولیخا مرتکب گناه و حرام شد... و تاوانش رو هم پس داد...

یه اصل داریم که خدا زیباست و زیبایی رو دوست داره...

طبیعی هست که ذولیخایی که الهه زیبایی هست در مقابل حسن یوسف شیدا بشه... چون زیبا ،زیبایی رو طلب میکنه

اما تفاوت بزرگ ذولیخا و یوسف در این بود که ذولیخا به خاطر ضیغ وجودی اش وقتی جلوه ی جمال حق رو دید... اسیر جلوه شد...اسیر تجلی شد... در واقع اسیر وجه خلقی شد... و خلق رو وقتی جدای از حق ببینی، شر داره... لذا ذولیخا گرفتار شر شد... گرفتار شرِّ ضیغ وجودی خودش شد


 یوسف هم تجلی جمال حق رو در ذولیخا دید... اما تجلی جمال جلوتر از خود صاحب جمال (حق) براش نمود پیدا نکرد و این از سعه وجودی یوسف بود... لذا حدود رو هتک نمیکرد... عنان از کف نداد... از صراط خارج نشد... 


این داستان هر روزه ی زندگی ما هست...

تجلیاتی رو میبینیم که غرقش میشیم... هر کسی به درون خودش رجوع کنه... ببینه در طول روز چقدر از جلوه های زیبا که وجود داره به جای اینکه انسان رو به حق نزدیک کنه و نشانه ی جمال حق باشه... انسان رو دور میکنه و حجابی میشه در مقابل حق؟...


بدونیم قرآن کتاب قصه نیست... بلکه شرح وجودی انسان هست... ما هم داستان یوسف و ذولیخا داریم... ما هم داستان ابراهیم و اسماعیل داریم... ما هم داستان آدم و شیطان و هبوط داریم...



پی نوشت:

میدونم این روزا خیلی دارم از این دست مطالب مینویسم... به خاطر وقایعی هست که این روزها پیرامونم اتفاق می افته و خیلی از دانایی هام داره این روزها ملموس و عینی میشه...



  • ۹۵/۱۰/۳۰
  • ۱۰۹ نمایش
  • ن. .ا

نظرات (۲)

این مطلب نظر شخصی خودم هست...

لذا خوانندگان محترم هم عاقل هستن... و میدونن نظر شخصی من معیار نیست...

همین که تلنگری برای تفکر بشه برای من کافیه
پیام این پست دریافت شد!
ولی برداشت های عرفانی و فلسفی از داستان حضرت یوسف و زلیخا، یکم زیادی در ادبیات و شعرهای ما ایرانی ها بزرگ شده... به طوری که اصل داستان زیر سوال رفته!

اولا من تا حالا جایی نخوندم که زلیخا زیبا بوده(البته من مطالعاتم اندک بوده در این زمینه قطعا) 
ثانیا بین این همه داستان زیبا و حکمت آموز، من نمی فهمم چرا خیلی از ادبا گیر دادن به این داستان و ازش برداشت های عاشقانه و عارفانه می کنن!!!! بنده به عنوان یه زن حسم اینه که کار زلیخا اینقدرررر چندشناک و تنفربرانگیز بود که هرگز نمی تونم تصور چیزی به اسم عشق یا حتی زیبایی طلبی رو بکنم از این ماجری تاریخی... کاش لااقل متاهل نبود!! 

پاسخ:

بله

کار ذولیخا خیلی زشت بود...