ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اینجا فقط به این علت حذف نشد که هنوز معتقدم حداقل برای خودم یه سری از مطالب و گفتگوهای اینجا به درد بخور هست...


"اینجا دیگه برای من صرفا ارزشی آرشیوی داره..."


اینجا مباحثاتی شکل گرفت که گاهی از دل همین مباحثات حرف حقی تجلی کرد... پس ماندن اینجا رو به حذف اینجا ترجیح میدم...

"" اما بدانید این نوشته ها حاصل تفکرات و برداشت های شخص بنده بوده... حتی اونجایی که آیه و روایت آوردم طبیعتا برداشت من از اون آیات و روایات هم دخیل بوده... پس محققانه و متفکرانه با مطالب مواجه شوید که من هم یکی مثل شما هستم و البته تمام تلاشم رو کردم برداشتم خلاف واقع نباشه اما چه تضمینی وجود دارد برای منی که نه از اولیا الله هستم و نه صاحب عصمت... اما شما جوان و انسانی اهل تحقیق باشید... نه به اشتباه یک سخن همه را خط بزنید و نه به صحت یک سخن همه را تایید کنید... محقق باشید""

"ضمن اینکه عالم طبیعت دارالاصلاح هست نه دارالافساد..."

همون طور که اگر در نمازمون عدم توجهی یا خطوری پیش اومد اگر اون نماز رو قطع کنیم در واقع اون نماز رو فاسد کردیم... و ما مفسد هستیم این وب هم همینه... بی ظرفیتی و غفلت من گاهی موجب بی توجهی و اختلال در روند فعالیت من میشد این دلیل نمیشه که اینجا رو حذف کنم...

"باید اصلاحش کنم..."

اگر شرایطی که من دنبالش بودم در همین جا محقق میشد یقینا اون "اصلاح"رو در همین وب انجام میدادم... حتی با مسئولین بیان هم در میون گذاشتم اما گفتن همینه که هست...
لذا مجبور شدم تغییر آدرس بدم...
اونجا هستم... و ملتمس دعای همه بزرگواران
یا علی

97/03/28

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

حتما کسانی که قبل این وبلاگ منو میشناختن ، با شهید محمد تورانی هم آشنا هستن...

یکی دوباری ایشون رو معرفی کردم

 


نه از این باب که ایشون از اقوامم هستن بلکه هر شهیدی که پای حقیقت و ولایت علاوه بر جان ، آبرو هم داده باشه برایم بسی ارزشمند هستن...

و تمایل قلبی خاصی بهشون دارم... مثل شهید بهشتی و کسانی که در راه ولایت علاوه بر جان بر کف بودن... آبرو بر کف هم بودن...

آبروی مومن برای او بیش از جانش ارزش داره و باید هم داشته باشه... لذا وقتی آبرو بر کف وارد وادی دفاع از حقیقت و ولایت میشن در اصطلاح عرفانی میگن به مرگ اسود از دنیا میره که بالاترین نوع موت و شهادت هست...

 

شهید تورانی قبل از انقلاب در روستای خودشان خیلی از جوانها رو با عقاید و اهداف امام خمینی آشنا کرد و پرچم دار اونها بود... تا جایی که چند تا از همون جوونها در دفاع مقدس به شهادت رسیدن...

ایشون یک حوزوی بود که لباس نمی پوشید... بعد از انقلاب وارد سپاه میشه... در شهر ساری و کلا استان مازندران در اول انقلاب منافقین تشکیلات مخفی و مسلحانه داشتن و خیلی از نقشه های ترور در همین تشکیلاتشون برنامه ریزی میشد...

 

محمد تورانی چون از هوش و ذکاوت خاصی برخوردار بود و به لحاظ عقیدتی مبنای محکمی داشت مورد خوبی بود که به عنوان نفوذی سپاه وارد تشکیلات منافقین بشه...

جز یکی دو نفر از فرماندهان سپاه ، احدی از این ماموریت شهید تورانی خبر نداشت...

  • ۱۱ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۴۵
  • ۳۰۰ نمایش
  • ن. .ا

از مدتهاست معتقدم انسان های تیزهوش بیش از انسان های با هوش متوسط در دام سطحی نگری گرفتار میشن... و لذا نیاز به مراقبه ی بیشتری دارن و تجربه ی این سالهای من هم نشون داده اغلب تیزهوش ها در ادراکاتشون لطیف نمیشن... حرف عجیبی هست اما با من همراه باشید

 

انسانی رو فرض کنید که از کودکی به گونه ای مورد توجه والدین بوده که هرگز اجازه ندادند با سختی روبرو بشه... در هر صحنه ای که قرار میگرفت اون والدین موانع رو براش هموار میکردن... این حمایت جاهلانه والدین قدرت استقامت و سخت کوشی رو از فرزند میگیره... چون انسان به هر صفتی که میخواد متلبس بشه باید از دل معرکه ی مربوط به اون صفت رد بشه... اون هم نه یک بار و دو بار... بلکه بارها و گاهی سالیانی.... حالا اینکه چرا انسان به صرف فهمیدن صفات به اون صفات متلبس نمیشه و حتما باید در معرکه ی جزئیات زندگی به اونها متلبس بشه بحثهای علمی خودش رو داره که اندکی در مطالب پیشین بحثش را کردیم...

برگردم به ادعای اول مطلب... عرض کردم انسانهای تیزهوش بیش از انسانهای با هوش معمولی در دام سطحی نگری و قشری گری دچار میشن... و برای جلوگیری از این امر نیازشون به مراقباتی خاص از انسانهای با هوشِ متوسط بیشتره...

یکی از علت های برجسته ی این ادعا ، اینه که زود به جواب میرسن... بله...این زود رسیدن به جواب شخص رو کم تحمل و کم صبر بار میاره... شاید خیلی از ماها زود به جواب رسیدن رو یک حُسن بدونیم اما نظر من اینه که در در بعضی امور خوبه اما نه در همه ی امور... این انسانهای تیزهوش نوعا در رسیدن به جواب اهل صبر و طمانینه نیستن... الان نمیخوام ذات عالم طبیعت که عالم تدریج هست رو باز کنم و بگم برای نفوس مستکفی (غیر معصوم) تدریج بودن عالم طبیعت چه منافعی عظیمی داره حتی نفوس مکتفی (معصومین) هم در این عالم تدریج بر کمالاتشون افزوده میشه که بحث های خودش رو داره...

مسئله صبر رو مطرح کردم... راستی چقدر به صبر و ارتباطش با فهم و درک عمیق اندیشیده ایم؟ وقتی انسانی به صفت صبر متلبس میشه چه اتفاقی در نفسش پدید میاد که خدا با او معیت پیدا میکنه؟... شاید ذهنیت ما این باشه انسانی که اطلاعات بیشتری داره و کتابهای بیشتری خونده فهم عمیق تری داره... اما این ذهنیت و این معیار، قرآنی نیست... اگر دقت کرده باشیم تمام اولیای خدا صبور هستن... ولی خدایی رفته بود برای حجامت... وقتی اون حجامت کننده یه کاسه از خونش رو گرفته بود گفت : شما باید بسیار انسان عجولی باشید... (یکی از ویژگی های طبیعی دموی هاست) کسانی که با اون ولی خدا بودن و از جزئیات زندگیش آگاه بودن گفتن : اتفاقا برعکسه... ما صبورتر از ایشون تا حالا ندیدیم... اون بنده خدا گفت اگر اینطوره که میگید پس ایشون خیلی اهل مراقبه هستن... والا اقتضای طبیعی مزاج ایشون اینه که عجول باشه... من در دلم میگفتم: بله انسان صرفا طبیعی که انسان الهی نمیشه...

  • ۵ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۴۸
  • ۲۸۰ نمایش
  • ن. .ا


اِلهی تَرَدُّدی فی الْآثارِ یُوجِبُ بُعْدَ الْمزَارِ


خدایا اگر توجه خود را بر بررسی آثار تو معطوف سازم و یک به یک آنها را تحت مطالعه قرار دهم تا تو را شناسایی کنم، همین امر موجب می گردد که راه وصال و دیدارِ تو دور و دراز گردد. (مراجعه شود به بعدا نوشت)



یا الله.... چرا از گنجی مثل دعای عرفه غافل بودم؟!!!!!!

جمله به جمله اش اصل و کد هست...

نمیدونم من غافل بودم یا این دعا تا کنون بر من تجلی نکرده بود... شاید هم هر دو... آخه اینطور نیست که نخونده باشم تا حالا...


الحمدلله... بابت یافتن این گنج...

تردد در آثارِ حق، موجب بُعدِ مزارِ حق میشه... یا الله... چه جور باید اینها رو معنا کرد که حق مطلب ادا بشه!!!

تمام عرفان اینجاست... نمیدونم متکلمین چه جور میخوان این فرازهای ناب رو تفسیر کنن...


تک تک جملات بعدش هم همه اش اصول و کُد هست...


بعدا نوشت:

به نظرم اون معنایی که ذیل فراز مناجات نوشته شده دقیق نیست : 

بُعدِ مزارِ حق به معنای دراز شدن راه وصال و دیدار حق نیست...(در درازی راه، باز امید وصال هست اما بُعدِ مزاری که نتیجه ی تردد در آثار باشه هرگز به قرب و وصال نخواهد انجامید تا شخص دست از تردد در آثار برداره)  مزار محل زیارت هست... تمام آثار حق ، مزارِ حق هستن... اما تردد در آثار حق از اون جهت که آثار هستن موجب میشه هرگز آثارِ حق را مزارِ حق نیابی... و تا زمانی که تردد در آثار داری از مزار حق دور هستی... گویا حافظ از روی این فراز این بیت را سرود:


بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمیدیدش و از دور ، خدایا میکرد

(اگر بعدا نوشت قدری گنگ هست از کنارش رد شوید... شاید مهم نباشد)



  • ۳ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۴۹
  • ۱۴۵ نمایش
  • ن. .ا

تلنگر

۲۲
اسفند

صدر نوشت: لطفا لینکی که در انتهای مطلب گذاشتم را هم بخوانید


چند روزی بود که بنا به ملاحظاتی نمیدونستم ادامه نوشتن مطلب " فضای مجازی" که تا حالا سه شماره اش رو منتشر کردم به صلاح هست یا نه... لذا دست نگه داشتم و گفتم بذار یه زمانی بهش بخوره... بلکه زمان تردیدم رو برطرف کنه...


اصل حرفم که حتما باید به تفصیل در بیاد این بود که روحی بر فضای مجازی حاکم هست... یعنی یه ذاتی داره فضای مجازی که خیلی عجیبه... در یک کلام بگم : عقیم کننده هست... جان انسان رو عقیم میکنه... این تهدید بزرگ فضای مجازی هست... یعنی اگر به این ذات فضای مجازی پی نبریم و آگاهانه باهاش برخورد نکنیم حتی حرفهای معنوی میزنیم و میخوانیم و مینویسیم در این فضا اما به مرور از معنا تهی میشیم... یعنی طرف میگه بابا من همیشه دارم مطالب قرآنی و الهی میخونم و مینویسم و... باشه به مرور تهی خواهی شد...«شرح و علتش برای بعد»... وقتی بهش پی بردم وحشتم گرفت... علی رغم وابستگی ام خواستم دورش رو خط قرمز بکشم... اما از اونجایی که به ما فهمانده بودن شیطان دربان حق هست و برای این گمارده شده تا هر بی طهارتی وارد نشه... دیدم این تهدید بزرگ خبر از یک فرصت بزرگ میده... همونطور که وجود شیطان در نظام خلقت خبر از این دارد که اون بالاها خبرهایی هست که مانعی به اسم شیطان وجود دارد... شیطان یک پیام بزرگ دارد و آن این هست که برای اینکه بتونی حقایق بالا رو حمل کنی باید اونقدر قوی بشی که از سد من بگذری... بله برای گذشتن از سد شیطان ، حضور لازمه... یعنی تهدید شیطان برای ما، غفلت و سقوطه و فرصت شیطان برای ما، ضرورت رسیدن به حضور...


دیدم به اندازه خودم باید این فرصت بزرگ رو تبیین کنم... اگر کسی بتونه استفاده از فضای مجازی رو در ید اقتدار و اراده خودش بیاره اثرات خیلی شگفتی در خود خواهد دید و خیرات زیادی براش حاصل میشه... منتها باید به تفصیل درش بیارم...


من بنا به ملاحظاتی نمیدونستم نوشتن ادامه این مطلب لازم هست یا نه که امروز صبح با این مطلب روبرو شدم

  این مطلب خیلی بهم انگیزه داد در ادامه نوشتن مطلب فضای مجازی خودم...

الحمدلله رب العالمین 

  • ۱ نظر
  • ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۴۳
  • ۱۱۷ نمایش
  • ن. .ا

مفسد فی الارض

۲۰
اسفند

+ وقتی وسط نمازهایم شک میکنم یا خیلی پراکندگی ذهن دارم نمازم را هر کجاش که باشه قطع میکنم و از اول میخوانم

« با تعجب نگاهش کرد و گفت»

++ چرا شکییات نماز رو یاد نمیگیری؟

+ بعضیاش رو میدونم اما همچین نماز درب و داغونی به دلم نمی چسبه برای همین از اول میخونمشون.

« گویی خبر بدی به او داده باشی رنگ چهره اش پریشان شد و گفت»

++‌ ‌این عال‍م خلقت ، دار الفساد نیست دارالاصلاح هست وقتی نمازی میخوانیم در زمین نفسمان احیا گری می کنیم اگر این احیاگری با اشکال مواجه شد اصلاحش کن اما وقتی قطعش میکنی اون نماز رو فاسد میکنی یعنی در زمین نفست افساد میکنی و خدا مفسدین رو دوست نداره

در مسائل اجتماعی مفسد فی الارض رو اعدام میکنن یعنی اون مفسد حقی که بر گردن اون اجتماع داره اینه که اعدامش کنن. در مسائل انفسی هم جرم مفسد فی الارض کم از اعدام نیست. این عادت رو ترک کن که موجب شقاوتت میشه...

نمازت رو با فراگیری شکییات اصلاح کن ، ابطال نکن که با این کارت سعادتمند نمیشی


پ ن:  احتمالا مطلب فضای مجازی بعد از عید ادامه پیدا کنه

در شرایط نوشتن ادامه اش نیستم



  • ۲ نظر
  • ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۵
  • ۱۰۶ نمایش
  • ن. .ا
عروسی برادرش بود...

عروس از قبل اعلام کرده بود که در مراسم ما در سالن زنانه باید دی جِی باشد... رقص نور و اینها هم باید باشد... هزینه اش هم با خودمان...
برای قسمت مردانه اگر شما می خواهید مداح بیاورید اشکالی ندارد...

خانمم از ماهها قبل عروسی غصه اش گرفته بود... میگفت اگر عروسی برادرم نروم همه از من ناراحت میشوند...
به خانمم گفتم میرویم هدیه مان را میدهیم و برمیگردیم... هر کی هم میخواد ناراحت بشه... بشه...

هر چه با خودش کلنجار رفت نتوانست پیشنهاد من را بپذیرد... میگفت دلخوری هر کسی را ندیده بگیرم... دلخوری پدرم رو نمی تونم...
شب عروسی شد... گفت برویم بیست دقیقه ای بنشینیم و برگردیم... جای تحکم کردن به همسر نبود... باید همراهش میشدم...
باید نتیجه تعارف کردن ها و ملاحظات غیر ضروری اش را میدید...

وقتی وارد هتل شدیم و به طبقه مربوطه رفتیم به در ورودی زن ها رسیدیم دیدیم جهنمی برپاست... صدای گوش خراش و بلند موسیقی های لجن و رقص نور آنچنانی و ...
خانمم از شنیدن صدای این جهنم دست و پاش شل شد... 
گفت : حالا چکار کنم؟...
من نمی تونم برم داخل!!!... این چه وضعیه درست کردن؟!!!!
چکار کنم؟...

خیلی مستاصل بود...
گفتم: من حرفام رو زدم... خودت باید تصمیم بگیری...
انتهای راهرو نمازخونه بود... گفت من میرم توی نمازخونه...

مونده بودم چکار کنم... گفتم بریم ببینیم درش بازه؟
دیدیم درش باز هست... با بچه رفت توی نمازخونه... گفت: تو برو توی مردونه ... پدرم تو رو ببینه... من همینجا میمونم...

گفتم: نمی خوای بری داخل؟
گفت: مگه نمی بینی چه خبره؟... 

حالش خیلی بد بود... اما باید این حال بد رو تجربه میکرد...
توی مردونه نشسته بودم که بهم پیام داد:
  • ۲۵ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۴
  • ۴۲۲ نمایش
  • ن. .ا

اندیشه و فهم

۱۸
اسفند

آیا چون تفکر میکنیم ، میفهمیم؟

 یا چون میفهمیم ، تفکر میکنیم؟


پی نوشت:

یقینا هر دو میتونه درست باشه اما این ساده ترین پاسخی هست که میشه به این سوال داد... قدری لطیف تر بشویم

در وب قبلی در این باره مفصل نوشتم اما فقط دوست دارم مطرحش کنم... هر کی هم دوست داشت روش فکر کنه...


نکته: بی ارتباط با مطلب قبل نیست

  • ۷ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۶
  • ۱۴۴ نمایش
  • ن. .ا

الهی: فرمودی کنت کنز مخفیا، فاحببت ان اعرف ، فخلقت الخلق ، لکی اعرف

همین کافیست تا بفهمم معرفت، فرع بر حب هست...

همانطور که تو عاشق شناخته شدن هستی ما هم باید عاشقت باشیم تا بشناسیم ات...

آری فقط بر عاشقانت تجلی خواهی کرد...

دریغ از تمام سالهای عمرم که بدون درک این حقیقت در دل کتاب ها طی شد... کتاب میخواندم با غرور... کتاب میخواندم با تفاخر... کتاب میخواندم با خرسندی...

چه کسی به من گفته بود خواندن ،فقط جهد در مفاهیم  و صغری کبری کردنهای ذهن است؟

وای بر من... چه جاهلانه تکیه بر قدرت اندیشه و تحلیلم داده بودم...


حالا می یابم یکی از بطون معنای قرائت ، حب است... در فرهنگ لغت ها دنبالش نگرد صالح...

به هر اندازه و به هر عمقی که حب به حقیقت و اهل حق داری ، رها هستی و معرفت کسب خواهی کرد و مَس خواهی رد...

آری... قاریان هم مراتب دارند...

چه کسی میتواند قرآن را از آن جهت که مکنون است قرائت کند؟... کدام قاری؟...


برو رسم عاشقی بیاموز... که:

 نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت... به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد...


تذکر نوشت: معنای این مطلب، تقابل عقل و عشق نیست... از بطون معنای تعقل ، تلطف است... برویم اندیشه کنیم تلطف چگونه حاصل میشود...

آنوقت خواهیم فهمید عقل و عشق از هم جدا نیستن



دل نوشته ای بود که نتوانستم ننویسمش...

  • ۱ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۰
  • ۱۲۰ نمایش
  • ن. .ا

در شماره های قبلی این مطلب از لزوم مدیریت حب و بغض های شخصی نوشتیم و عرض کردیم که اگر حب و بغض های شخصی درست مدیریت نشن نورانیت عقل رو از انسان میگیرن و انسان قدرت تشخیصش رو از دست میده و یکی از دلایلی که سن چهل سالگی رو سن کمال میدونن به این علت هست شخص انواع اقتضائات سِنّی (حب و بغض هایی که معلول اقتضاء سن هستن) رو پشت سر گذاشته مثل حب و علاقه به بازی و شیطنت و خوردن در دوران کودکی ، مثل علاقه به دوست یابی در دوران نوجوانی ، مثل علاقه به زوج یابی در دوران جوانی و... نه اینکه این علایق در سنین بالاتر کاملا از بین میره... بلکه این علایق در انسان عاقل بر او غلبه نداره... و هر وقت عقل شخص اراده کنه اون علاقه ها مجال بروز پیدا میکنن... خب قرار شد به بحث مدیریت حب و بغض ها در انتهای مطلب باز گزدیم پس فعلا رهاش میکنیم.

همچنین عرض کردیم اتفاقات و پدیده ها و حوادث زندگی هر شخصی عرصه ها و فرصت های زندگی هر شخص هستن و دلیل آوردیم که انسان ها برای کمال نیاز به دانایی و دارایی دارن ، و عرض کردیم دانایی های انسان ها مقدمه ای هست برای دارا شدن اونها... دانایی ها به تنهایی قدرت دارا کردن انسان رو ندارن (منظور از دارایی ، دارا شدن صفات خوب و الهی هست) و علت عجز دانایی در دارا کردن انسان این هست که دانایی به واسطه ی مفاهیم حاصل میشه و مفاهیم قدرت انتقال جزئیات رو به انسان ندارن و انسان به حکم داشتن شخصیت یا همون تشخص فردی (تشخص، حقیقتی جزئیه و خاص و منحصر به فرد هست) باید در دل جزئیات زندگی قرار بگیره تا صفات خوب و حتی صفات بد رو دارا بشه...(یعنی برای اینکه کسی بد هم بشه یا بدیهاش بروز پیدا کنه باز باید در همین جزئیات قرار بگیره) جزئیات زندکی همون اتفاقات و حوادث و پدیده های زندگی هر شخص هست. یه مثال میزنم : شخصی دوست نداره حسود باشه و از قبح حسادت خیلی چیزها میدونه اما رگه هایی از حسادت در وجودش هست که خودش هم خبر نداره و یا خبر هم داره اما دوست داره اصلاحش کنه ، میره دنبال کار ، در جایی استخدام میشه چند سالی کار میکنه و دارای سابقه میشه.. مثلا خیلی هم پیش رئیسش عزیز میشه... بعد ناگهان بعد از شش هفت سال کار کردن و عزیز شدن نزد رئیس ، شخصی اونجا استخدام میشه که از ایشون قوی تره... و توجه رئیسش رو بیشتر جلب میکنه... لذا این شخص میبینه تا وقتی این نیروی جدید باشه ایشون دیگه اون عزت گذشته رو نخواهد داشت... حالا میبینی اون رگه هایی از حسادت که در درون داشته داره بروز پیدا میکنه... اگر این شخص واقعا میخواد حسادتش رو کاملا در وجودش از بین ببره حالا وقتش هست... با خواندن دهها کتاب در مذمت حسادت این رذیله ای که در درونش وجود داشت از بین نمی رفت... او باید در این شرایط قرار میگرفت، و نه تنها حسادت نکنه نسبت به اون نیروی جدید، بلکه در خلوتش هم بشینه برای ارتقاء این شخص در محل کارش دعا کنه... باید این اتفاق جزئی برای این شخص بیافته... اگر این شخص از درونش طلب سعه وجودی و کمال داره خدا بر خودش واجب میدونه تا بستری فراهم کنه که این شخص اون رذیله رو در درونش ببینه و درستش کنه... لذا حتی جنگ هم فرصته... مگر همین جنگ هشت ساله ما نبود که جرات دشمنان رو الان در طول سی سال بعد جنگ برای تعدی به این کشور در نطفه خفه کرد؟ مگر مقبره های شهدا کم برای کشور ما برکت داشته؟ این همه هر ساله راهی مناطق جنگی میشن و چه تحول ها که برای اشخاص اتفاق می افته!!! راستی مگر آنها که رفتند و به شهادت رسیدن مرده اند؟... که بگوییم حیف شد... جوان بود... کدام فعال فرهنگی در کشور ما میتواند به اندازه شهید تاثیر فرهنگی داشته باشد؟...خب این از فرصت بودن عرصه های زندگی (عرصه، همان اتفاقات و شرایط و پدیده های زندگی هستن)

  • ۷ نظر
  • ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۵۳
  • ۲۱۳ نمایش
  • ن. .ا

یا زهرا

۱۱
اسفند

مدینه رفتی به پا بوسه مادرت زهرا یاد ما هم باش


به دیدار قبر مخفی از کوچه ها رفتی یاد ما هم باش 

 

 

 

 

  • ۷ نظر
  • ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۴
  • ۲۱۶ نمایش
  • ن. .ا