ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اینجا فقط به این علت حذف نشد که هنوز معتقدم حداقل برای خودم یه سری از مطالب و گفتگوهای اینجا به درد بخور هست...


"اینجا دیگه برای من صرفا ارزشی آرشیوی داره..."


اینجا مباحثاتی شکل گرفت که گاهی از دل همین مباحثات حرف حقی تجلی کرد... پس ماندن اینجا رو به حذف اینجا ترجیح میدم...

"" اما بدانید این نوشته ها حاصل تفکرات و برداشت های شخص بنده بوده... حتی اونجایی که آیه و روایت آوردم طبیعتا برداشت من از اون آیات و روایات هم دخیل بوده... پس محققانه و متفکرانه با مطالب مواجه شوید که من هم یکی مثل شما هستم و البته تمام تلاشم رو کردم برداشتم خلاف واقع نباشه اما چه تضمینی وجود دارد برای منی که نه از اولیا الله هستم و نه صاحب عصمت... اما شما جوان و انسانی اهل تحقیق باشید... نه به اشتباه یک سخن همه را خط بزنید و نه به صحت یک سخن همه را تایید کنید... محقق باشید""

"ضمن اینکه عالم طبیعت دارالاصلاح هست نه دارالافساد..."

همون طور که اگر در نمازمون عدم توجهی یا خطوری پیش اومد اگر اون نماز رو قطع کنیم در واقع اون نماز رو فاسد کردیم... و ما مفسد هستیم این وب هم همینه... بی ظرفیتی و غفلت من گاهی موجب بی توجهی و اختلال در روند فعالیت من میشد این دلیل نمیشه که اینجا رو حذف کنم...

"باید اصلاحش کنم..."

اگر شرایطی که من دنبالش بودم در همین جا محقق میشد یقینا اون "اصلاح"رو در همین وب انجام میدادم... حتی با مسئولین بیان هم در میون گذاشتم اما گفتن همینه که هست...
لذا مجبور شدم تغییر آدرس بدم...
اونجا هستم... و ملتمس دعای همه بزرگواران
یا علی

97/03/28

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات

۹ مطلب با موضوع «فضای مجازی» ثبت شده است

نظم داشتن در امورات زندگی از نشانه های تقوا هست... و بی نظمی از نشانه های بی تقوایی هست...

خب این یه حرف کلی هست مخصوصا که ممکنه ذهنیت های نادرستی در مورد تقوا داشته  باشیم و وقتی حرف از تقوا زده میشه مثلا یه مرد ریشویی که روی پیشونیش جای مهر مونده و دکمه یقه اش رو میبنده و ...

من فکر میکنم درد سنگینی هست که انسان طلبی داشته باشه و طلبش جدی هم باشه و هیچ وقت این طلب دست از دلش بر نداره اما...  اما "اراده" ی کافی برای رسیدن به این طلب رو نداشته باشه... و تنها مانعش هم نداشتن اراده باشه... خیلی دردناکه... تصور کنید همچین شخصی رو...

هر وقت آدمی دیدید که با شوق از یک خواسته و آرزوش سخن میگه اما اقدام جدی و مستمر در رسیدن به اون هدف و آرزوش نمیکنه پیش خودتون فکر نکنید اون صرفا اهل ادعاست... یا فکر نکنید خود فریبی میکنه... یا خیلی راحت نگید تو که اینقدر فلان موضوع رو دوست داری چرا براش تلاش نمی کنی؟ پس اینقدرها هم برات مهم نیست... نه...

اون بیچاره بر سر "اراده" اش بلا آورده... "اراده" اش دستخوش حوادث شده... من برای همچین آدمهایی در دلم اشک هم میریزم... حال این انسانها شبیه کسانی هست که اونها رو در داخل یک قفس بگذارن و در بیرون از قفس سر عزیزش رو ذبح کنن... برای همین گفتم خیلی دردناکه...

بی نظمی همچین بلایی سر "اراده" انسان میاره... یه نگاه به اطرافیانتون بندازید... اغلب انسانهای بی نظم اهل استقامت و استمرار در یک موضوع نیستن... استمرار و استقامت ، علاوه بر معرفت و انگیزه و ... نیاز به اراده ی جدی داره... یکی از مسائلی که اثر جدی روی اراده مند شدن انسان داره وجود نظم در زندگی شخص هست... حالا اینکه ربط اراده و نظم چیه کمی نیاز به تفصیل داره... که فرصتش رو ندارم... فقط همینقدر بگم نظم داشتن از عوامل مودب شدن نفس هست ، نظم یه جورایی کنترل خواسته های نفس هست... یعنی : ای نفس هر وقت تو دلت بخواد من خواسته ات رو اجابت نمی کنم ، بلکه هر وقت من تشخیص بدم به حوائجت پرداخته میشه... نظم یعنی این... و این به یک معنا ، مبارزه با هوای نفس هم هست... کسی که اهل اراده و به تبع اون اهل استقامت و استمرار هست لازم هست اهل کنترل و مدیریت خواسته های نفس هم باشه... و نظم در امور به یک معنا کنترل و مدیریت خواسته های نفس هست....

  • ۸ نظر
  • ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۶:۵۳
  • ۴۲۹ نمایش
  • ن. .ا

تهدید و فرصت

۱۴
فروردين


برای اینکه کوفیان از حمایت مسلم بن عقیل دست بردارند ایادی ابن مرجانه در شهر پر کرده بودن که لشگر جراری و بی رحمی از شام به سمت کوفه می آید و هر کسی از مسلم حمایت می کند را میکشند و زنان و نوامیسشان را به تاراج میبرند

همین حرف کار خودش را کرده بود...

همه مردد شدند... اگر نتوانند از پس آن سپاه وحشی شام بربیایند چه به روز زن ها و دخترانشان می آید؟

شاید کشته شدن احتمالی خودشان آنقدر تلخ نبود که آینده ای که در انتظار نوامیسشان بود آزارشان میداد...

 

با خود گفتن: کمی منطقی باشیم... ما با رهبری مسلم قدرت مقابله با لشگر وحشی شام را نداریم... دست از حمایت مسلم برمیداریم تا خود حسین بن علی بیاید... آنگاه به یاری اش می شتابیم...

ترسیده بودن... مخصوصا از عاقبت ننگینی که در انتظار نوامیسشان بود... تهدید بزرگی بود...

  • ۵ نظر
  • ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۰
  • ۱۸۴ نمایش
  • ن. .ا

اقراء کتابک

۱۲
فروردين


کتاب خدا ،جان و قلب مبارک پیامبر بود... قرآن حقیقی در جان پیغمبر نوشته شده بود...

این قرآن مکتوب ، تجلی ای از آن قرآن حقیقی هست... این قرآن مکتوب، نازل شده هست...

 

پیامبر هم در لحظه ی شهادت، قرآنی که حق متعال در جانش نوشته بود را در جان مولا علی (ع) نوشت...

برای همین فرمودند قرآن و عترت از هم جدا نمی شوند... چون عترت ، جان قرآن هست

 

و امروز امام زمان هم بر همان سیره الهی اجدادشان هستند:

میخواهند در جان افرادِ امت بنویسند...

و چون جان ما قابل نوشتن حقایق از سوی امام زمان و اولیای الهی نیست ، مانده ایم محروم از حضور و ظهور حضرت...

آنها قلمِ حق هستند و "ن" ظرف وجودی ما یا نفس ناطقه ما هست... چقدر هم شکل "ن" شبیه ظرف هست... باید نقوش باطله و فانی را از لوح جان "ن" زدود تا قلم حق در آن بنویسد...

 

وقتی نگاهی به زندگی معصومین می اندازیم میبینیم خیلی اهل این نبودن که کتابی را رو کاغذ بنویسن و در اختیار دیگران قرار بدن بلکه برای دیگران میگفتن و دیگران بر روی کاغذ مکتوب میکردن... این نشان میدهد هدف اصلی آنها نوشتن در جان انسانها بود... آنها برای نوشتن دنبال جان انسانی میگشتند نه کاغذ...

 

همام نزد امام علی (ع) رفته بود... از امام خواست کلمه تقوا را برایش باز کند...

امام آمد که در جان ِ همام حقیقت تقوا را بنویسد اما همام تاب نیاورد و سیحه ای کشید و دار فانی را وداع گفت...

 

در قیامت هم به انسان خطاب میشود " اقرا کتابک" {کتاب وجودی ات را بخوان}

آمده ایم به این عالم طبیعت که در این کتاب جانمان بنویسیم... در قیامت نوشته های ما در کاغذ و مانیتور را نمی خواهند... بلکه نوشته های ما در جانمان را میخواهند...

راستی در کتاب جانمان چه نوشتیم؟...

 

میدانید قلمی که کتابِ جان انسان را مینویسد چیست؟

 

 

  • ۷ نظر
  • ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۱۷
  • ۱۶۱ نمایش
  • ن. .ا

از مدتهاست معتقدم انسان های تیزهوش بیش از انسان های با هوش متوسط در دام سطحی نگری گرفتار میشن... و لذا نیاز به مراقبه ی بیشتری دارن و تجربه ی این سالهای من هم نشون داده اغلب تیزهوش ها در ادراکاتشون لطیف نمیشن... حرف عجیبی هست اما با من همراه باشید

 

انسانی رو فرض کنید که از کودکی به گونه ای مورد توجه والدین بوده که هرگز اجازه ندادند با سختی روبرو بشه... در هر صحنه ای که قرار میگرفت اون والدین موانع رو براش هموار میکردن... این حمایت جاهلانه والدین قدرت استقامت و سخت کوشی رو از فرزند میگیره... چون انسان به هر صفتی که میخواد متلبس بشه باید از دل معرکه ی مربوط به اون صفت رد بشه... اون هم نه یک بار و دو بار... بلکه بارها و گاهی سالیانی.... حالا اینکه چرا انسان به صرف فهمیدن صفات به اون صفات متلبس نمیشه و حتما باید در معرکه ی جزئیات زندگی به اونها متلبس بشه بحثهای علمی خودش رو داره که اندکی در مطالب پیشین بحثش را کردیم...

برگردم به ادعای اول مطلب... عرض کردم انسانهای تیزهوش بیش از انسانهای با هوش معمولی در دام سطحی نگری و قشری گری دچار میشن... و برای جلوگیری از این امر نیازشون به مراقباتی خاص از انسانهای با هوشِ متوسط بیشتره...

یکی از علت های برجسته ی این ادعا ، اینه که زود به جواب میرسن... بله...این زود رسیدن به جواب شخص رو کم تحمل و کم صبر بار میاره... شاید خیلی از ماها زود به جواب رسیدن رو یک حُسن بدونیم اما نظر من اینه که در در بعضی امور خوبه اما نه در همه ی امور... این انسانهای تیزهوش نوعا در رسیدن به جواب اهل صبر و طمانینه نیستن... الان نمیخوام ذات عالم طبیعت که عالم تدریج هست رو باز کنم و بگم برای نفوس مستکفی (غیر معصوم) تدریج بودن عالم طبیعت چه منافعی عظیمی داره حتی نفوس مکتفی (معصومین) هم در این عالم تدریج بر کمالاتشون افزوده میشه که بحث های خودش رو داره...

مسئله صبر رو مطرح کردم... راستی چقدر به صبر و ارتباطش با فهم و درک عمیق اندیشیده ایم؟ وقتی انسانی به صفت صبر متلبس میشه چه اتفاقی در نفسش پدید میاد که خدا با او معیت پیدا میکنه؟... شاید ذهنیت ما این باشه انسانی که اطلاعات بیشتری داره و کتابهای بیشتری خونده فهم عمیق تری داره... اما این ذهنیت و این معیار، قرآنی نیست... اگر دقت کرده باشیم تمام اولیای خدا صبور هستن... ولی خدایی رفته بود برای حجامت... وقتی اون حجامت کننده یه کاسه از خونش رو گرفته بود گفت : شما باید بسیار انسان عجولی باشید... (یکی از ویژگی های طبیعی دموی هاست) کسانی که با اون ولی خدا بودن و از جزئیات زندگیش آگاه بودن گفتن : اتفاقا برعکسه... ما صبورتر از ایشون تا حالا ندیدیم... اون بنده خدا گفت اگر اینطوره که میگید پس ایشون خیلی اهل مراقبه هستن... والا اقتضای طبیعی مزاج ایشون اینه که عجول باشه... من در دلم میگفتم: بله انسان صرفا طبیعی که انسان الهی نمیشه...

  • ۵ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۴۸
  • ۲۶۵ نمایش
  • ن. .ا


اِلهی تَرَدُّدی فی الْآثارِ یُوجِبُ بُعْدَ الْمزَارِ


خدایا اگر توجه خود را بر بررسی آثار تو معطوف سازم و یک به یک آنها را تحت مطالعه قرار دهم تا تو را شناسایی کنم، همین امر موجب می گردد که راه وصال و دیدارِ تو دور و دراز گردد. (مراجعه شود به بعدا نوشت)



یا الله.... چرا از گنجی مثل دعای عرفه غافل بودم؟!!!!!!

جمله به جمله اش اصل و کد هست...

نمیدونم من غافل بودم یا این دعا تا کنون بر من تجلی نکرده بود... شاید هم هر دو... آخه اینطور نیست که نخونده باشم تا حالا...


الحمدلله... بابت یافتن این گنج...

تردد در آثارِ حق، موجب بُعدِ مزارِ حق میشه... یا الله... چه جور باید اینها رو معنا کرد که حق مطلب ادا بشه!!!

تمام عرفان اینجاست... نمیدونم متکلمین چه جور میخوان این فرازهای ناب رو تفسیر کنن...


تک تک جملات بعدش هم همه اش اصول و کُد هست...


بعدا نوشت:

به نظرم اون معنایی که ذیل فراز مناجات نوشته شده دقیق نیست : 

بُعدِ مزارِ حق به معنای دراز شدن راه وصال و دیدار حق نیست...(در درازی راه، باز امید وصال هست اما بُعدِ مزاری که نتیجه ی تردد در آثار باشه هرگز به قرب و وصال نخواهد انجامید تا شخص دست از تردد در آثار برداره)  مزار محل زیارت هست... تمام آثار حق ، مزارِ حق هستن... اما تردد در آثار حق از اون جهت که آثار هستن موجب میشه هرگز آثارِ حق را مزارِ حق نیابی... و تا زمانی که تردد در آثار داری از مزار حق دور هستی... گویا حافظ از روی این فراز این بیت را سرود:


بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمیدیدش و از دور ، خدایا میکرد

(اگر بعدا نوشت قدری گنگ هست از کنارش رد شوید... شاید مهم نباشد)



  • ۳ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۴۹
  • ۱۳۰ نمایش
  • ن. .ا

تلنگر

۲۲
اسفند

صدر نوشت: لطفا لینکی که در انتهای مطلب گذاشتم را هم بخوانید


چند روزی بود که بنا به ملاحظاتی نمیدونستم ادامه نوشتن مطلب " فضای مجازی" که تا حالا سه شماره اش رو منتشر کردم به صلاح هست یا نه... لذا دست نگه داشتم و گفتم بذار یه زمانی بهش بخوره... بلکه زمان تردیدم رو برطرف کنه...


اصل حرفم که حتما باید به تفصیل در بیاد این بود که روحی بر فضای مجازی حاکم هست... یعنی یه ذاتی داره فضای مجازی که خیلی عجیبه... در یک کلام بگم : عقیم کننده هست... جان انسان رو عقیم میکنه... این تهدید بزرگ فضای مجازی هست... یعنی اگر به این ذات فضای مجازی پی نبریم و آگاهانه باهاش برخورد نکنیم حتی حرفهای معنوی میزنیم و میخوانیم و مینویسیم در این فضا اما به مرور از معنا تهی میشیم... یعنی طرف میگه بابا من همیشه دارم مطالب قرآنی و الهی میخونم و مینویسم و... باشه به مرور تهی خواهی شد...«شرح و علتش برای بعد»... وقتی بهش پی بردم وحشتم گرفت... علی رغم وابستگی ام خواستم دورش رو خط قرمز بکشم... اما از اونجایی که به ما فهمانده بودن شیطان دربان حق هست و برای این گمارده شده تا هر بی طهارتی وارد نشه... دیدم این تهدید بزرگ خبر از یک فرصت بزرگ میده... همونطور که وجود شیطان در نظام خلقت خبر از این دارد که اون بالاها خبرهایی هست که مانعی به اسم شیطان وجود دارد... شیطان یک پیام بزرگ دارد و آن این هست که برای اینکه بتونی حقایق بالا رو حمل کنی باید اونقدر قوی بشی که از سد من بگذری... بله برای گذشتن از سد شیطان ، حضور لازمه... یعنی تهدید شیطان برای ما، غفلت و سقوطه و فرصت شیطان برای ما، ضرورت رسیدن به حضور...


دیدم به اندازه خودم باید این فرصت بزرگ رو تبیین کنم... اگر کسی بتونه استفاده از فضای مجازی رو در ید اقتدار و اراده خودش بیاره اثرات خیلی شگفتی در خود خواهد دید و خیرات زیادی براش حاصل میشه... منتها باید به تفصیل درش بیارم...


من بنا به ملاحظاتی نمیدونستم نوشتن ادامه این مطلب لازم هست یا نه که امروز صبح با این مطلب روبرو شدم

  این مطلب خیلی بهم انگیزه داد در ادامه نوشتن مطلب فضای مجازی خودم...

الحمدلله رب العالمین 

  • ۱ نظر
  • ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۴۳
  • ۱۱۰ نمایش
  • ن. .ا

در شماره های قبلی این مطلب از لزوم مدیریت حب و بغض های شخصی نوشتیم و عرض کردیم که اگر حب و بغض های شخصی درست مدیریت نشن نورانیت عقل رو از انسان میگیرن و انسان قدرت تشخیصش رو از دست میده و یکی از دلایلی که سن چهل سالگی رو سن کمال میدونن به این علت هست شخص انواع اقتضائات سِنّی (حب و بغض هایی که معلول اقتضاء سن هستن) رو پشت سر گذاشته مثل حب و علاقه به بازی و شیطنت و خوردن در دوران کودکی ، مثل علاقه به دوست یابی در دوران نوجوانی ، مثل علاقه به زوج یابی در دوران جوانی و... نه اینکه این علایق در سنین بالاتر کاملا از بین میره... بلکه این علایق در انسان عاقل بر او غلبه نداره... و هر وقت عقل شخص اراده کنه اون علاقه ها مجال بروز پیدا میکنن... خب قرار شد به بحث مدیریت حب و بغض ها در انتهای مطلب باز گزدیم پس فعلا رهاش میکنیم.

همچنین عرض کردیم اتفاقات و پدیده ها و حوادث زندگی هر شخصی عرصه ها و فرصت های زندگی هر شخص هستن و دلیل آوردیم که انسان ها برای کمال نیاز به دانایی و دارایی دارن ، و عرض کردیم دانایی های انسان ها مقدمه ای هست برای دارا شدن اونها... دانایی ها به تنهایی قدرت دارا کردن انسان رو ندارن (منظور از دارایی ، دارا شدن صفات خوب و الهی هست) و علت عجز دانایی در دارا کردن انسان این هست که دانایی به واسطه ی مفاهیم حاصل میشه و مفاهیم قدرت انتقال جزئیات رو به انسان ندارن و انسان به حکم داشتن شخصیت یا همون تشخص فردی (تشخص، حقیقتی جزئیه و خاص و منحصر به فرد هست) باید در دل جزئیات زندگی قرار بگیره تا صفات خوب و حتی صفات بد رو دارا بشه...(یعنی برای اینکه کسی بد هم بشه یا بدیهاش بروز پیدا کنه باز باید در همین جزئیات قرار بگیره) جزئیات زندکی همون اتفاقات و حوادث و پدیده های زندگی هر شخص هست. یه مثال میزنم : شخصی دوست نداره حسود باشه و از قبح حسادت خیلی چیزها میدونه اما رگه هایی از حسادت در وجودش هست که خودش هم خبر نداره و یا خبر هم داره اما دوست داره اصلاحش کنه ، میره دنبال کار ، در جایی استخدام میشه چند سالی کار میکنه و دارای سابقه میشه.. مثلا خیلی هم پیش رئیسش عزیز میشه... بعد ناگهان بعد از شش هفت سال کار کردن و عزیز شدن نزد رئیس ، شخصی اونجا استخدام میشه که از ایشون قوی تره... و توجه رئیسش رو بیشتر جلب میکنه... لذا این شخص میبینه تا وقتی این نیروی جدید باشه ایشون دیگه اون عزت گذشته رو نخواهد داشت... حالا میبینی اون رگه هایی از حسادت که در درون داشته داره بروز پیدا میکنه... اگر این شخص واقعا میخواد حسادتش رو کاملا در وجودش از بین ببره حالا وقتش هست... با خواندن دهها کتاب در مذمت حسادت این رذیله ای که در درونش وجود داشت از بین نمی رفت... او باید در این شرایط قرار میگرفت، و نه تنها حسادت نکنه نسبت به اون نیروی جدید، بلکه در خلوتش هم بشینه برای ارتقاء این شخص در محل کارش دعا کنه... باید این اتفاق جزئی برای این شخص بیافته... اگر این شخص از درونش طلب سعه وجودی و کمال داره خدا بر خودش واجب میدونه تا بستری فراهم کنه که این شخص اون رذیله رو در درونش ببینه و درستش کنه... لذا حتی جنگ هم فرصته... مگر همین جنگ هشت ساله ما نبود که جرات دشمنان رو الان در طول سی سال بعد جنگ برای تعدی به این کشور در نطفه خفه کرد؟ مگر مقبره های شهدا کم برای کشور ما برکت داشته؟ این همه هر ساله راهی مناطق جنگی میشن و چه تحول ها که برای اشخاص اتفاق می افته!!! راستی مگر آنها که رفتند و به شهادت رسیدن مرده اند؟... که بگوییم حیف شد... جوان بود... کدام فعال فرهنگی در کشور ما میتواند به اندازه شهید تاثیر فرهنگی داشته باشد؟...خب این از فرصت بودن عرصه های زندگی (عرصه، همان اتفاقات و شرایط و پدیده های زندگی هستن)

  • ۷ نظر
  • ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۵۳
  • ۱۹۷ نمایش
  • ن. .ا

از مدیریت بر حب و بغض ها نوشته بودم که در وقت نتیجه گیری این مطلب بهش برمیگردم الان میخوام در مورد اتفاقات و پدیده های زندگی چند خطی بنویسم:

وقتی در ماهیت پدیده ها و اتفاقات زندگیمون با نگاه پرسشگرانه دقیق میشم میبینم وقایع و شرایط زندگی ما در واقع "عرصه های زندگی ما" هستن... تمام اتفاقات و پدیده ها اعم از تلخ و شیرین ، همه "فرصت های زندگی ما" هستن... و یکی از دلایلی که یکی از نامهای روز قیامت "یوم الحسرت" هست اینه که در اون یوم و آشکارگی که برای نفس شخص رخ میده اون شخص در می یابه تمام اون اتفاقاتی که در دنیا اونها رو شر میدونسته تمامشون عرصه ای بود برای تعالی این شخص ، اما حب و بغض های شخصی نور عقلش رو ازش گرفته بود و نگذاشته بود اتفاقات رو درست تحلیل کنه و فرصت بودنشون رو بفهمه...

اما چرا میگم "همه ی" اتفاقات زندگی ما فرصت و عرصه ی رشد هستن؟ ممکنه یکی بگه بیماری که دیگه فرصت نیست ، جنگ که دیگه فرصت نیست ، اختلافات بین زن و شوهر که دیگه فرصت نیست ، تهاجم فرهنگی که دیگه فرصت نیست و یه لیست بلند بالایی از چیزهایی که عموم مردم شر میدوننش تهیه کنه و بگه اینها چطور میتونه فرصت و عرصه رشد باشه... وبگه اتفاقا فرصت سوز هستن و جلوی رشد رو میگیرن...

  • ۵ نظر
  • ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۵۰
  • ۱۴۸ نمایش
  • ن. .ا


یادمه یه زمانی استاد دینانی " فلسفه " و "عرفان" رو به درستی تعریف کردن ... و از این تعریف ایشون گشایش های فراوانی در امور مختلف برای من اتفاق افتاد...
فرمودن: "فلسفه " عشقِ به دانستن هست و "عرفان" دانستنِ عشق هست... (البته تعریف تحت الفظی فلسفه رو میدونستم اما این کنار هم قرار گرفتن دو تعریف برام خیلی کارگشا بود)
اغلب ماها (انسانهای معمولی) در زندگی خودمون فیلسوف گونه حرکت میکنیم ، نه عارف گونه...
یعنی یه واقعیت هایی در زندگی برامون مطلوب هستن و عاشق اون مطلوب میشیم... اون مطلوب میشه سلطان وجود ما... یعنی بر وجود ما امارت (امیر) داره... لذا ماها عاشق غذا خوردن هستیم... عاشق دوست یابی هستیم... عاشق همسر هستیم ... عاشق فرزند هستیم... عاشق مسافرت هستیم... عاشق زیارت هستیم ... عاشق حال خوش هستیم...
خلاصه اینکه ما دائم اسیر عشق های گوناگون هستیم... که اتفاقا اکثر این عشق ها هم حلال هستن... و حق ما...
مثل فیلسوف که اسیر عشقِ به دانستن هست... فقط مدل عشق هامون فرق میکنه...
خب معلومه کسی که عشق به مطلوب ها بر وجودش امارت میکنه برائت از آنچه مورد بغضش هست هم بر وجودش امارت میکنه...
یعنی انسانهای معمولی اسیر حب و بغض هاشون هستن... اما برای اینکه انسانی در مسیر الیه راجعون قرار بگیره باید از اسارت حب و بغض هاش خلاص بشه... باید امیر حب و بغض هاش باشه... تا بتونه بر حب و بغض هاش مدیریت کنه...

میخوام در مورد پدیده ها و اتفاقات صحبت کنم و بگم خیلی از ماها برخوردی که نسبت به پدیده ها داریم برخورد اسیر محورانه هست...حب و بغض هامون نسبت به پدیده ها و اتفاقات، قدرت درست دیدن پدیده ها رو از ما میگیره...

یکی از اون پدیده ها که خیلی مهمه فضای مجازی هست... حرف آخرم رو اول بگم که دوستانی که حوصله بحث های طولانی ندارن وقتشون رو پای نوشته های ما هدر ندن:

معتقدم بستری که فضای مجازی برای خودشناسی و خود سازی انسانها فراهم کرد در تاریخ بی سابقه هست.... اصلا هم حرفم امکانات ارتباطی و دسترسی های آسان و این حرفها نیست...

ادامه مطلب ان شا الله در فرصت های بعدی
  • ۳ نظر
  • ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۷
  • ۱۲۴ نمایش
  • ن. .ا