ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام...

من هم نمی بینم ام...



طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

حباب های من

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۴ ق.ظ

سکانس اول: 

وقتی مباحث سنگین فلاسفه و حکما و عرفای اسلام رو میخونم و متوجه میشم چی میگن... پی به لطایف حرفاشون میبرم و مبتهج میشم... ناخودآگاه گویی خیلی نامحسوس، احسنتی به خودم میگم بابت این فهمیدنها... و البته به ظاهر شکر خدا هم میکنم بابت دادن این فهم ها...



سکانس دوم: 

خسته از سرکار میام خونه و همسرم میگه خرید داریم... باهاش میرم خرید... و خسته تر میرسیم خونه... مثل همیشه خواب کردن بچه به عهده منه... بچه هم که توی ماشین خوابیده بود حالا خواب از سرش پریده...بعد از نیم ساعت تلاش میبینم بد قلقی میکنه و نمی خوابه... من از فرط خستگی و لجبازی بچه، عصبانی میشم...

بچه رو میدم به همسرم و با عصبانیت میگم این تو و این بچه... من دیگه توان بیدارموندن ندارم...

همسرم از لحن عصبانی من ناراحت میشه... بچه گریه میکنه و من میرم که بخوابم...


سکانس آخر:

وقتی خلوتی حاصل میشه و محاسبه ای میکنم خودم رو... میبینم من همونی هستم که اگر خستگی بهش روی بیاره کنترل غضب خودش رو نداره... و اون کسی که در سکانس اول بهش احسنت گفتم ، حباب وجودی منه... با یه تِق میترکه...


و مضطر میشم به درگاه اهل بیت...


من چقدر محدودم... عذاب فشار قبرم رو حس میکنم...


  • ۹۵/۱۰/۱۹
  • ۷۲ نمایش
  • ن. .ا