ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام...

من هم نمی بینم ام...



امروز 96/08/20 هست...
هر مطلبی بعد از این نوشته بشه از نظر من آخرین مطلب وبلاگ هست
واقعا عقیده من هست
پس تمام مطالب من میتونه در حکم خداحافظی هم باشه
فعالیت های من در این فضا جدای از سلوک شخصی من نیست... لذا به نویسنده این وب و مطالبش اصلا به چشم کسی که صرفا داره آگاهی بخشی و هدایت گری میکنه نگاه نکنید...
اینجا محل تعامل و مبارزه من با نفسم نیز هست...

اینجا محراب من هست...
محل حرب من با نفس سرکش

اینجا دنبال چیز ثابتی نباشید...



طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

این نوشتن ها و حذف کردن ها یعنی این روزها اصلا حالم خوب نیست...


نیست...


بهتره افکار مخاطبان رو درگیر ذهن شلوغ و نا آرامم نکنم



  • ۳۰ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۵
  • ۶۲ نمایش
  • ن. .ا

به گمانم ابن سینا میگه (دیگه به حافظه مستاصلم اعتمادی ندارم):

میگه: ذولیخا صحنه آراست... زنان اشراف مصری (احتمالا زیبا رو هم بودن همه...) که سرزنشش میکردن رو دعوت کرد... به دستشون میوه ای شاهانه داد... چاقویی هم به دستشون داد...

به یوسف دستور داد تا خودش را بیاراید و از دری وارد شود و از در دیگر خارج شود...

در زمان بین ورود و خروج یوسف ، تمام زنان زیباروی مصر عنان از کف دادن... غرق یوسف شدن.... ( زیبا ها عاشق زیبایی شدن... همه خواهان یوسف شدن... همه مثل ذولیخا اگر موقعیت براشون فراهم بود مرتکب حرام میشدن)  خیلی روش فکر کنید... هر روز داره برامون اتفاق می افته هاااا


ابن سینا این داستان رو ربط میده به واقعه ی غدیر.... که بماند...

اما نکته ای میگه که خیلی تامل برانگیزه.... میگه: ببینید ، یوسف از دری وارد شد و از در دیگر خارج شد... تمام اولیا الله اینگونه هستن... مسبوق به غیبت هستن و ملحوق به غیبت... "این روش فکر بشه بد نیست... خیلی لطایف داره"

منتها اگر برای خلق تجلی کنن (مدت زمان کوتاهی که یوسف در مجلس ذولیخا "حضور" به هم رساند...) همه مفتون "حضورش و تجلی اش" خواهند شد...


حالا نکته ای به ذهن من میرسه... هم یوسف در زیبایی بدیل نداشت و هم ذولیخا زیبا ترین زن مصر بود... پس بینشون از این جهت سنخیت بود....

یوسف مرد بود و ذولیخا زن ، پس طبیعتا همدیگه رو طلب هم میکردن...

  • ۲ نظر
  • ۳۰ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۳
  • ۱۲۲ نمایش
  • ن. .ا

گفت : میدونی برصیصای عابد کی بود؟

گفتم: آره ولی اجمالا داستانش رو بگو... حافظه خوبی ندارم

گفت: مستجاب الدعوه بود... دختر پادشاه مریض شده بود... آوردنش دعا کنه خوب بشه... رفت پیش دختره ، براش عا کرد... خوب شد... دختر که خوب شد و برصیصا نگاش کرد مهرش به دلش نشست... 

بعد با دختر پادشاه ...

پادشاه دستور داد برصیصا رو اعدام کنن... روی چوبه دار بود که شیطان اومد بهش گفت من نجاتت میدم... تو فقط بهم تعظیم کن...

برصیصا گفت چجوری تعظیم کنم؟... من روی چوبه دارم... شیطان گفت: همین که چشمت رو  ببندی و باز کنی به عنوان تعظیم قبول دارم...

برصیصا چشماش رو بست و خدا به عزرائیل دستور داد قبل از اینکه چشمهاش رو باز کنه جانش رو بگیر....


گفت: خیلی بده آدم بعد یه عمر عبادت به عنوان عبد شیطان از دنیا بره...


گفتم: هر کسی ادعای کمال و کمال خواهی بکنه براش پیش میاد... انواع امتحانات...

خدا جلوه ها نشونش میده... جلوه هایی که هوش رو از سر انسان میپرونه... به هر کسی هم مطابق تشخص وجودی اون شخص نشون میده...

اگر بین خدا و جلوه هایی که نشونش داده شده (تازه از نوع حلالش) جلوه ها رو انتخاب کنه... خدا اون شخص رو در همون مرتبه متوقف میکنه...

اولیای خدا بزنگاههای عجیبی رو از سر گذروندن.. ماها خبر نداریم...


جلوه های محیر العقولی رو مشاهده کردن... و میتونستن دل به این تجلیات بدن... اما طلبشون فوق اینها بود....

برصیصا رو تخطئه نکن... بله مرتکب گناه شد... اما ببین اگه برای خودت پیش بیاد چه تصمیمی میگیری...


و بدون اگه به حقیقت به راه بیافتی خیلی چیزها نشونت میدن که دل هر انسانی رو شیدا میکنه... اما اگه در نشانه متوقف بشی... میفرستنت دنبال نخود سیاه



پی نوشت

امام خمینی میفرمودن: سال 42 وقتی استقبال مردم رو دیدم با خودم گفتم، با وجود این مردم ما میتونیم انقلاب کنیم و شاه رو بیرون بندازیم... و بعدش حدود 15 سال دربدری ام تاوان همین فکر بود... اینکه فکر کردم چون مردم هستن ما میتونیم... در حالی که همه چیز دست خداست... خدا نخواد با وجود همه مردم باز ما نمی تونیم...

لذا به خاطر اون فکر نا صحیح خدا 15 سال تنبیه ام کرد


مردم جلوه های اراده حق بودن برای سرنگونی شاه... امام یه لحظه این جلوه رو قبل از خود حق دید...  همین...

فوقع ما وقع

  • ۱ نظر
  • ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۵
  • ۱۶۰ نمایش
  • ن. .ا

خوشبختی

۲۳
دی

من چند سالی هست که وسط مشغله های زیادی طی طریق میکنم...

همه مشغله ها هم واجبه... وسط این همه شلوغی خیلی از دغدغه هام سهمی از زمان 24 ساعته ی من ندارن... و این از موجبات دلشکستگی دائم منه....


روزی استادم از احوالم پرسیدن....

گفتم: مشغله... کار.... معیشت... بی زمانی... خستگی... نمی رسم مثل سابق مطالعه کنم

گفت: قرار هست آدم بشی... قرار نیست دایرة المعارف بشی... این گرفتاری ها عبث نیست... وسط همین ها باید آدم بشی...


و من اینطور برداشت کردم که استادم فرمودن: مطالعه میخواهی؟!! پس   "اقراء کتابک"



خوشبختی نوشت:

راستی خیلی راحت میشه خوشبختی رو دید:


وقتی کارم تموم میشه و میبینم برای رفتن به خانه شوق دارم میفهمم خوشبختم... همین کافیه...

این یعنی خانه من محل اسکان منه... خانه  من محل تسکین منه... خانه من سکینه ی منه


وقتی بیشترین سورپرایز برای همسرم اینه که یه روز بی خبر، دو ساعت زودتر از وقت هر روزی به خونه برم، یعنی همسرم هم خوشبخته...


اینا چیزای کوچکی هست که خیلی بزرگه...


کاش مجردان ما همگی این خوشبختی های کوچک که نبودش خلاء بزرگی ایجاد میکنه رو بدست بیارن... همیشه براشون دعا میکنم... وقتی هر مجردی رو میبینم که این دلخوشی های کوچک رو نداره به اندازه همه دنیا برایش غمگین میشم... از خدا براش طلب گشایش میکنم...


  • ۱ نظر
  • ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۳
  • ۹۴ نمایش
  • ن. .ا

میلرزم

۲۱
دی

قبل از ورود به این وادی میدونستم موانع سختی داره...


بزنگاهها در پیشه... مرد میخواد طی این مسیر


حالا که به این بزنگاهها میرسم با همه وجودم  این مصرع رو درک میکنم :


چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم...



خدایا دریابم.... تو میدونی حالم رو...

  • ۰ نظر
  • ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۹
  • ۷۶ نمایش
  • ن. .ا

سکانس اول: 

وقتی مباحث سنگین فلاسفه و حکما و عرفای اسلام رو میخونم و متوجه میشم چی میگن... پی به لطایف حرفاشون میبرم و مبتهج میشم... ناخودآگاه گویی خیلی نامحسوس، احسنتی به خودم میگم بابت این فهمیدنها... و البته به ظاهر شکر خدا هم میکنم بابت دادن این فهم ها...



سکانس دوم: 

خسته از سرکار میام خونه و همسرم میگه خرید داریم... باهاش میرم خرید... و خسته تر میرسیم خونه... مثل همیشه خواب کردن بچه به عهده منه... بچه هم که توی ماشین خوابیده بود حالا خواب از سرش پریده...بعد از نیم ساعت تلاش میبینم بد قلقی میکنه و نمی خوابه... من از فرط خستگی و لجبازی بچه، عصبانی میشم...

بچه رو میدم به همسرم و با عصبانیت میگم این تو و این بچه... من دیگه توان بیدارموندن ندارم...

همسرم از لحن عصبانی من ناراحت میشه... بچه گریه میکنه و من میرم که بخوابم...


سکانس آخر:

وقتی خلوتی حاصل میشه و محاسبه ای میکنم خودم رو... میبینم من همونی هستم که اگر خستگی بهش روی بیاره کنترل غضب خودش رو نداره... و اون کسی که در سکانس اول بهش احسنت گفتم ، حباب وجودی منه... با یه تِق میترکه...


و مضطر میشم به درگاه اهل بیت...


من چقدر محدودم... عذاب فشار قبرم رو حس میکنم...


  • ۰ نظر
  • ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۴
  • ۹۶ نمایش
  • ن. .ا

به من بگوئید فرزانگان رنگ و بوم و قلم...


چگونه خورشید را تصویر میکنید...


که ترسیمش سراسر خاک را خاکستر نمی کند؟!...

  • ۱ نظر
  • ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۴:۵۹
  • ۲۶۰ نمایش
  • ن. .ا