ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام...

من هم نمی بینم ام...



امروز 96/08/20 هست...
هر مطلبی بعد از این نوشته بشه از نظر من آخرین مطلب وبلاگ هست
واقعا عقیده من هست



طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

عیدانه ای برای مخاطبانِ بزرگوار

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۴۵ ق.ظ

حتما کسانی که قبل این وبلاگ منو میشناختن ، با شهید محمد تورانی هم آشنا هستن...

یکی دوباری ایشون رو معرفی کردم

 


نه از این باب که ایشون از اقوامم هستن بلکه هر شهیدی که پای حقیقت و ولایت علاوه بر جان ، آبرو هم داده باشه برایم بسی ارزشمند هستن...

و تمایل قلبی خاصی بهشون دارم... مثل شهید بهشتی و کسانی که در راه ولایت علاوه بر جان بر کف بودن... آبرو بر کف هم بودن...

آبروی مومن برای او بیش از جانش ارزش داره و باید هم داشته باشه... لذا وقتی آبرو بر کف وارد وادی دفاع از حقیقت و ولایت میشن در اصطلاح عرفانی میگن به مرگ اسود از دنیا میره که بالاترین نوع موت و شهادت هست...

 

شهید تورانی قبل از انقلاب در روستای خودشان خیلی از جوانها رو با عقاید و اهداف امام خمینی آشنا کرد و پرچم دار اونها بود... تا جایی که چند تا از همون جوونها در دفاع مقدس به شهادت رسیدن...

ایشون یک حوزوی بود که لباس نمی پوشید... بعد از انقلاب وارد سپاه میشه... در شهر ساری و کلا استان مازندران در اول انقلاب منافقین تشکیلات مخفی و مسلحانه داشتن و خیلی از نقشه های ترور در همین تشکیلاتشون برنامه ریزی میشد...

 

محمد تورانی چون از هوش و ذکاوت خاصی برخوردار بود و به لحاظ عقیدتی مبنای محکمی داشت مورد خوبی بود که به عنوان نفوذی سپاه وارد تشکیلات منافقین بشه...

جز یکی دو نفر از فرماندهان سپاه ، احدی از این ماموریت شهید تورانی خبر نداشت...

 

 

لذا شهید تورانی خیلی طبیعی در بین سپاهی ها امام خمینی و شهید بهشتی و دیگر ارکان نظام رو زیر سوال میبرد... حتی چندین بار سپاهی ها علاوه بر حرف با ضرب و شتم هم خواستن عقایدش رو درست کنن اما حریفش نشدن...چون محمد به لحاظ نظری قوی بود و نمیشد به این سادگی ها حریفش بشن... لذا از سپاه انداختنش بیرون... چون غیر از فرمانده وقت لشگر 25 کربلا کسی از ماموریت شهید تورانی خبر نداشت...

 

بارها توی خیابون ها هم توسط دوستانش به علت انحراف عقایدش مورد ضرب و شتم قرار میگرفت و دوستانش او رو خائن خطاب میکردن...

در روستایی که تمام جوانها توسط ایشون عاشق امام خمینی شدن ، بی آبرو شد و همون جوونها هم طردش کردن...

حتی در منزلش هم امان نداشت و همسرش که نمی توانست با یک ضد ولایت زندگی کند (همسرش هم از ماموریتش بی خبر بود) چند بار خواست از ایشون طلاق بگیرد که پدر خانمش مانع میشد و میگفت محمد آدم خوبی بود... برمیگرده... همسرش هم در و دیوار منزل رو پر از شعارهای مرگ بر ضد ولایت فقیه کرده بود...

 

آری محمد برای حفظ اسلام و ولایت ، تمام آبرویش را با خدا معامله کرده بود... تمام آبرویش...

و داستان محمد وقتی قلب انسان رو بیشتر مجذوب میکنه که در درگیری مسلحانه منافقین با مردم آمل در سال 60 ، هنوز در ماموریت بود و در صف منافقین با مردم آمل درگیر بود...

اما منافقین وقتی دیدن محمد به سمت مردم شلیک نمیکنه و گلوله هاش رو طوری شلیک میکنه که به مردم اصابت نکنه... و هر از گاهی غیبش میزنه و دوباره برمیگرده...  به محمد شک میکنن...

وقتی منافقین به جنگلهای آمل متواری میشن محمد رو که دیگر دستش برای منافقین رو شده بود به درختی میبندن و زنده زنده آتشش میزنن و محمد در شعله های آتش به لقای پروردگارش میرسه...

 

آری محمد نه از جوانهای روستایش که طردش کردن گله داشت... نه از همسرش که از او بیزار شده بود... نه از دوستان سپاهی اش که حتی مورد ضرب شتم قرارش میدادن که از عقاید ضاله برگردد...

چون میدانست اینها تقصیری ندارن...

آری محمد دل فرزند پسر عمویش را برد...

معرفی شهید محمد تورانی رو وظیفه خودم میدونم... خیلی دوست دارم شبی در خواب ببینمش و با او چند کلامی حرف بزنم...

شجاعت و همت او را در راه حقیقت و ولایت میخواهم...

 

این معرفی عیدی من به همه شما بزرگواران بود...

 

 

دعا نوشت: 

خدایا خلوصی به همه ما عطا کن که در لحظات استجابت دعا آنکسی که تو دوست داری به ذهن و دل ما بیایند...

 

حلالمون کنید...

  • ۹۵/۱۲/۲۹
  • ۲۴۱ نمایش
  • ن. .ا

نظرات (۱۱)

خیلی مشتاقم روزی این توان و امکان رو پیدا کنم تا کتابی از زندگی نامه این شهید بنویسم...

 

باید از خودشان مدد بگیرم برای این توفیق

سپاس بابت معرفی

التماس دعا
خدا خیرتان دهد و گام‌هایتان را در مسیر حق استوار کند!
ان شاء الله سال خوبی پیش رو داشته باشید!
الله  اکبر...
سلام
با توجه به این موقعیت و شرایط خییلی مقامشون بالا بوده پس! از ضد عقایدشون باید دفاع میکردن
اهل سکوت و رازداری بسیاار باید بودن
در راه هدف کامل احساسشون رو کنترل کردن که حتی با وجود ایجاد نفرتی که بین همه ی اهالی روستا و حتی همسرشون به ایشون ایجاد شده کلامی افشا نکردن یا ماموریت رو رها نکردن
خیلی بزرگی میخواد خیلی
از همه ی دارایی هاشون به حد اعلی گذر کردند....


  • دختر نقره ای
  • روحمان با یادشان شاد!  شیر مرد 
    خواندم. اما با اشک هایی پر از حسرت و آه.

    خدا به شما هم اجر شهادت دهد.
    چقدر خوب بود ممنون.
    قبلا فکر میکردم تو بزرگ شدن لذتی هست،تو مادر بودن،تو ازدواج تو خونه ی بزرگ
    الان همه چی برام یخ شده،بی معنی شده
    انگار هیچکدومش لذت نداره،هر کدومش یه رنجی داره و یه لذتی...
    پس انسان باید با چی شاد باشه؟
    الان میفهمم که اصلا حاصل زندگی و مقصود دنیا اومدن این چیزها نیست اما نمیتونم بفهمم پس چی حاصل زندگیه؟
    احساس پوچی میکنم گاهی
    و فعلا تنها چیزی که به سادگی شادم میکنه و کلا همه ی غم ها یادم میره نگاه کردن به حرکت و سر و صدای پسرخاله ی دو ماهمه...
    در کنارش خودمو از کل دنیا رها میبینم...
    اسیر فکرها نیستم...اسیر هیچی نیستم...
    قطعا نتونستم همه ی ذهنم رو بگم بهتون،اسم حالی که دارم شاید شک نباشه،اما ذهنم با همه چیز از اساس درگیر شده...
    اولش هم از اونجا شروع شد که راهیان نور،بردنمون کنار یه قبر خالی و حرف زدن...گفتن آخر خوردن و خوابیدن و درس خوندن و پست گذاشتن و همه چیزامون همینه...یه جای کوچولو،خودت و خدا...
    حاصل زندگیمون چیه؟
    خودتون فکر کنید...و من هنوز فکر میکنم اصلا چرا تو دنیاییم؟ 
    اگه صلاح میدونید نظرمو تایید نکنید یا ستاره دارش کنید...دوست ندارم آشفتگیم به دیگران منتقل بشه.

    پاسخ:

    همه اون چیزایی که گفتید براتون بی معنی شده من میخوام بگم نصیب انسان از دنیاست که طبق روایت نباید فراموش بشه

    فرمودن نصیبتان از دنیا را فراموش نکنید...

     

    چون تا در رنج و لذت های این نصیب های دنیایی قرار نگیرید نفس شما قیام نمی کنه...

    بله در دنیا نه رنج پایدار هست و نه لذت... و این خودش یه پیام هست...

    پیام رنج و لذت دنیا چیه؟...

    اینها فانی هستن اما انسان یه مطالباتی داره که نه تنها فانی نیستن و پایدار هستن بلکه دائم خودشون رو به انسان یادآوری میکنن...

    مثل طلب عاشق شدن و حتی خواسته شدن... طلب جاودانگی... طلب آرمیدن... خودِ طلب... طلب هم در انسان پایدار هست...

     

    ما برای رسیدن به طلب های پایدارمون ، باید در دل همین رنج و لذت های ناپایدار قرار بگیریم... به قول مولوی:

    آب در کشتی هلاک کشتی است .... آب اندر زیر کشتی پُشتی است

    مراد از آب در این بیت همون نصیب های دنیایی هست...

     

    اما اینکه با این نگاه به نصیب های دنیا نگاه میکنید خوبه... این براتون منشاء تفکر میشه...

    اما نصیب های دنیا عبث نیست... باید خدا مال بده اون هم مال طیب... بعد مال رو بگیره... تا اون لایه های پنهان نفس انسان قیام کنه...

    باید آبرو بده و در بین مردم وجیه کنه انسان رو بعد آبرو رو بگیره و اون لایه های پنهان نفس قیام کنه...

    وقتی هیچ کدوم اینها بدستمون نیومد و پسش بزنیم مثل درک کلی و مفهومی از ترک تعلقات میمونه...

    مثل خیلی از خانمها که قبل ازدواج حرف از معقول بودن چندد همسری مردان میزنن ، همین که خدا همسری خوب بهشون داد حالا میبینن نمی تونن با مسئله چند همسری کنار بیان...(در مورد چند همسری چیزی نمی خوام بگم فقط مثال میزنم)

    اینجا تازه نفسشون قیام کرد... این نصیب های دنیایی محل آزمایش انسانهاست...

    محل عروج انسانهاست...

     

    خدا انشا الله از نصیب های دنیایی بهترین هاش رو نصیب شما کنه

    سلام مجدد

    ما برای رسیدن به طلب های پایدارمون باید در دل رنج و لذتهای ناپایدار قرار بگیریم
    این جمله رو نمیفهمم
    طلب های پایدار چیه؟

    قیام نفس چه فایده ای داره؟
    فایده ی امتحان های پی در پی خدا چیه؟
    یعنی خدا دائم نعمت میده و میگیره که در دل این از دست دادن ها بزرگ بشیم؟

    نهایت ترک تعلقات میشه خالص شدن؟ اونوقت به چه مقامی میرسیم؟

    کلا ارزشمندی انسانها به چیه؟ آدمهایی که میمیرن به اندازه ای که تونستن خالص بشن ارزش دارن؟

    من خیلی سوال دارم..
    پاسخ:
    سلام
    روشن ترین طلب پایدار ما همین بودن ما هست... ما میخوایم باشیم... برای ابد هم طالبِ بودن هستیم... لذا خدا هم برای ابد فیض وجود رو به ما میده...
    میگه : بنده ی من ، این طلب رو خودم بهت دادم...
    وقتی هستیم ، اونوقت میخوایم نمود هم داشته باشیم... 
    خب یه امتحان بکنید... ببینید میتونید طوری زندگی بکنید که هیچ نمودی نداشته باشید؟ اصلا محاله بتونید همچین کاری بکنید...
    شاید بگید انسانهای مخلص که گمنام زندگی کردن نمودی نداشتن... 
    من میگم این از سادگی ما هست که همچین فکری میکنیم... در نظام هستی هیچ کس به اندازه انسانهای خدومِ گمنام نمود نداشته...
    اونها خیلی حرص نمود پیدا کردنشون بالا بود لذا راه اخلاص و گمنامی رو انتخاب کردن... چون تماما برای خدا عشوه گری و تجلی کردن...
    و اون طلب پایدارشون برای نمود پیدا کردن رو به حد اعلاء ارضا کردن...

    خب چه چیزی رو از خودمون نمود بدیم؟ چه چیزی رو تجلی بدیم؟... اینها مباحثی هست که باید خودتون بهش فکر کنید...

    قیام نفس چه فایده ای داره؟
    هر انسانی مثل معما میمونه... مثل راز سر به مهر میمونه...
    باید این رازها برای خودش مکشوف بشه... برای مکشوف شدن خود حقیقی هر انسانی ، بستر لازم هست...
    ببینید من نکته ای از کربلا بگم
    قبل از حادثه ی کربلا امام حسین در یک مکاشفه ای پیامبر رو میبینه... امام به پیامبر عرض میکنه که همین الان من رو با خودتون ببرید...
    پیامبر به ایشون می فرمایند: برای تو مقامی در بهشت هست که جز به شهادت به اون مقام نمی رسی...

    ببینید حتی برای امام که معصوم هست و قطب عالم امکان هست و مجرای فیض حق هست در عالم طبیعت باید اتفاقاتی بیفته تا به اون مقامی که بهش وعده داده شده برسه...
    لذا میبینید در روز عاشورا هر چقدر به عصر عاشورا نزدیک تر میشدن چهره امام حسین برافروخته تر (مبتهج) میشد...

    این راز نعمت ها و ابتلائات دنیا هست... باید در دلشون قرار بگیرید و هر کدومشون شما رو در حالاتی قرار بدن تا اون رازهای سر به مهر نفس شما مکشوف بشه و شما به اون خود حقیقی تون برسید...
    حالا اون خود حقیقی چی هست رو هم خودتون فکر کنید... نمی خوام همه جوابها رو من بدم ... چون این ظلم به سائل هست

    ارزشمندی انسانها به چیه؟
    خیلی پاسخ ها میشه به این سوال داد... اما یکی از جوابها اینه : ارزش انسانها به عمق طلبی هست که دارن...
    چون عمق طلب اونها هست که وقایع رو براشون پیش میاره...
    حتی مرگ هم طلب خود اشخاص هست... منتها ما از تمامی طلب هامون مطلع نیستیم...
    به نظرم بهتره رو من کیستم بیشتر فکر کنیم...

    مابقی سوالات هم به عهده اندیشه خودتون... سوال داشتن ارزشه... نباید از سوال داشتن ترسید...
    وقتی شما حقیقتا سوال دارید کل نظام هستی مامور میشه شما رو به پاسخ برسونه... منتها نظام هستی مثل منِ شخصی نیست که درک پایینی داشته باشه و جواب بی وقت بده...
    بلکه جوری شما رو به جواب میرسونه که عمیقا به جانتون بنشینه... چون نظام وجود " درّاک" هست... 

    چه جالب...

    داستان ایشون رو قبلا شنیده بودم، نمی دونستم روزی با فرزند پسرعموشون آشنا میشم :))


    خدا شفیع قرار بده ایشون رو برای شما و هم وبلاگی ها(!)ی شما