ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام...

من هم نمی بینم ام...



طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

نشانه ی انسان عاقل (2)

پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۵۰ ق.ظ

صدر نوشت :این مطلب طولانی شد و این از ضعفهای بنده هست که نمی تونم موجز بنویسم ، کسانی که حوصله طولانی خوانی ندارن از ادامه مطلب بخونن

 

+ رسول یکی از پایه ثابت های شب شعرهای دانشگاه بود.. همیشه هم غزل می سرود ، انصافا هم خوب می سرود... از اون بچه های اهل کتاب و تحقیق بود... اما اغلب وقتی دور هم جمع میشدیم یه مسئله بود که سوژه میکردیمش و اذیتش میکردیم... و اون این بود که با اینکه رسول خیلی خوب از عشق می سرود و در این باب حرفهای قشنگی میزد اما هیچ وقت عاشق نشد...

-- از کجا میدونی؟

+ دیگه با هم زندگی میکردیم... از هم بی خبر نبودیم... بر عکس رسول ، حسین بود... حسین توی ترم دوم یا سوم عاشق یکی شده بود... حسین اصلا استعداد شاعری نداشت ، حتی یک بیت... اصلا هم مثل رسول به وقت حرف زدن از عشق اون فصاحت و جذابیت کلام رو نداشت... اما بنده خدا دچار شده بود...

چیزی که برام جالب بود تفاوت رفتاری رسول و حسین بود... رسول و حسین بسیار خوش خواب بودن حتی حسین خوش خواب تر از رسول بود اما وقتی حسین مبتلا شد دیگه اینطور نبود تا بلافاصله بعد رفتن روی تختش بخوابه... گاهی دو ساعت بیدار میموند تا خوابش ببره...

حسین خیلی اوقات توی خودش بود وقتی توی حیاط دانشگاه دور هم جمع بودیم و صحبت میکردیم... حسین خیلی در بحث ما مشارکت نمیکرد... انگار چشمهاش دائم دنبال کسی بود... اما رسول اینطور نبود... اصلا خودش لیدر بحث های جمع بود... گاهی هم که با حسین خلوت میکردم از نگرانی اش برای آینده میگفت... از اینکه کارم چی میشه؟ ، میتونم یه زندگی رو اداره کنم یا نه؟... خانواده دختر بهم اعتماد میکنن یا نه؟... میگفت دختر مردم رو بند خودم کردم اما از خیلی جهات خودم هنوز روی هوام... اما رسول هیچ وقت این نگرانی ها رو نداشت با اینکه بیکار بود اما انصافا دوران دانشجویی خوش بود... هیچ از این دغدغه ها نداشت...

-- چی میخوای بگی؟

+ میخوام بگم هم حسین و هم رسول به درکی از عشق رسیده بودن... در مقام سخن و نظریات و مفاهیم، درکشون با هم متفاوت نبود... حتی حسین عاشق شعرهای رسول بود و بعضی از ابیات رسول رو توی دفترش مینوشت... اما تفاوت درکشون در کجا بود که در رفتارشون اینقدر متفاوت بودن...

-- چه تفاوتی؟

+ درک عشق ، خواب رو از حسین گرفته بود... اما این کار رو با رسول نکرد... درک عشق حسین رو کم غذا کرد اما این کار رو با رسول نکرد... درک عشق ، حسین رو دغدغه مند و نگران آینده کرده بود اما این کار رو با رسول نکرد... سوال من اینه : کجای این درک متفاوت هست؟... اینها که در مقام سخن و مفهوم حرف متناقضی نمیزدن؟ اما حسین چه درکی پیدا کرده بود که رفتارش اینقدر متفاوت شده بود؟ جدی میگم... تفاوت درکشون چی بود؟

-- حسین چشیده بود... یه جورایی به شهود رسیده بود

+ مگه شهود چیه؟ همون درک هست... شست پا که شهود نمی کنه... یا یه تکه گوشت به اسم قلب که شهود نمیکنه، شهود مرتبه ای از درک انسانه... درک هم کار عقل هست... تفاوت درکشون دقیقا چی بود؟ وقتی میگی شهود، جواب اجمالی دادی... من جواب اجمالی نمی خوام... ممکنه کسی بگه شهود مال عرفا و اولیای خداست حالا کسی از ما انتطار شهود نداره... یعنی با این جواب تو ممکنه کسی صورت مسئله رو برای خودش پاک کنه...

-- نمیدونم ، یعنی نمیدونم دنبال چه جوابی میگردی... یا میخوای روی چی تاکید کنی... بیشتر توضیح بده

 

 

 

+ ببین من و تو هر دو معتقد به دین و ارزش ها هستیم... قبول داریم همه توصیه های اخلاقی علما رو ... درسته؟

-- بله

+ یکی از توصیه ها اینه که انسان یاد مرگ باشه... میگن یاد مرگ خشوع انسان رو زیاد میکنه... رفتار انسان رو تغییر میده... انسان رو از دنیا زدگی دور میکنه... من یه سوال ازت بپرسم : اثر یاد مرگ در تو چی بوده؟ الان وقتی به این فکر میکنی که یه روز میمیری چه حسی بهت دست میده؟

-- خب به عنوان یه امر قطعی قبولش دارم... اما خیلی تاثیری روی حالم نداره... میدونم باید یه روزی بساط رو جمع کنم... اما...

+ تا حالا شده یاد مرگ تو رو نگران زندگی پس از مرگ بکنه؟

-- خب بهش (زندگی بعد مرگ) فکر کردم اما اونجوری که باید نگرانش نشدم... مثل نگرانی حسین برای زندگی آینده اش نبوده نگرانی ام... یعنی خیلی منطقی با خودم میگم ، زندگی بعد مرگی وجود داره و تو باید خودت رو آماده کنی...

+ خب خودت رو آماده هم میکنی؟

-- خیلی لاک پشتی J خیلی غفلت دارم... انگار خیلی وقتها حواله میدم به آینده...

+ خب آدمی که مرگ رو نزدیک ببینه این حال بی خیالی تو رو نداره... یاد مرگ یعنی بدونی که مرگ نزدیکه...

-- خب شاید مرگ نزدیک نباشه؟ از کجا میدونی مرگت نزدیکه؟

+ دقیقا بحثم همین جا هست... نزدیک یعنی چه؟... فرض کن 500 سال دیگه عمر کنی... باز هم مرگت نزدیکه... بسیار نزدیک... بسیار نزدیک تر از اونچه که فکرش رو بکنی...

-- 500 سال نزدیکه؟!!!

+ دقیقا حرفم همینه... انسانی که یاد مرگ اون رو خاشع میکنه... حالش رو عوض میکنه... خوش خوابی رو ازش میگیره و دغدغه مندش میکنه ، درکش از زمان ، با درک من و تو از زمان متفاوته... سوال میپرسم ازت:

500 سال زیاده یا کمه؟

-- خب زیاده واقعا...

+ به نظر من زیاد نیست حتی اگر هم میگفتی کمه باز ازت نمی پذیرفتم...

-- چرا؟

+ 500 سال کم نیست ، بلکه هیچه...5000 سال هم هیچه...

-- ؟!!! چی میگی؟

+ ببین انسانی که یاد مرگ ، قرار رو ازش میگیره ، ابد براش اصله و همه چیز رو با ابد میسنجه... زمان در مقابل ابد چه ارزشی داره؟ زمان فانی هست... و ابد باقی... فانی با باقی قابل قیاس هست؟ کسی که یاد مرگ قرار رو ازش میگیره ماهیت فانی بودن زمان رو درک کرده یعنی بهش بگی 300 میلیون سال دیگه عمر میکنی ، میگه هیچه... مرگ نزدیکه...

-- اوهوم دارم متوجه میشم... حد (زمان) در مقابل بی حد (ابد) هیچه...

+ آفرین... خوب فهمیدی... حالا که فهمیدی آیا یاد مرگ قرار رو ازت گرفت؟

-- نه J

+ بحثم دقیقا همینه... میگم اون شخصی که یاد مرگ قرار رو ازش گرفته چه درکی از ابدِ باقی و زمانِ فانی پیدا کرده که امانش ازش گرفته شد؟... آخه من و تو الان منطقا فهمیدیم زمان در مقابل ابد هیچه اما بی قرار نشدیم...

-- نمیدونم چرا... تو بگو...

+ من هم نمیدونم... فقط میدونم این عقل هست که میفهمه زمانِ فانی در مقابل ابدِ باقی هیچ هست و این عقل هست که بی قرار میشه... اونی که با یاد مرگ بی قرار میشه عاقله... ما هنوز در وهم هستیم... عاقل نشدیم...چون میگن وهم همون عقل ساقط شده هست... یعنی تنزل یافته ی عقله... یه جورایی سایه ی عقله... تمام این محاسبات ما هم با همین سایه ی عقل شکل میگیره... خدا رو شکر که همین رو هم داریم...

-- آهان پس برای همین میگی عاقل به یقینیاتش التزام پیدا میکنه...

+ بله وقتی عاقل در می یابه مثلا رضایت خدا در نماز اول وقت هست... نمی تونه نمازش رو در اول وقت نخونه... کسی که میدونه مثلا رضایت خدا در نماز اول وقت هست و اول وقت نمی خونه اون عاقل نیست... با سایه ی عقل میفهمه و فکر میکنه خود عقل رو داره... برای همین خداوند در قرآن به صراحت میفرمایند : اکثرهم لا یعقلون... در مقابل این اکثریت یه اقلیتی هستن خدا انشا الله ما رو از بندگان قلیلش بداره " قلیل من عبادی الشکور"

-- حالا چه جوری میشه به خود عقل رسید؟...

+ روش فکر کن... خیلی مسئله مهمی هست... خیلی...


تشکر نوشت:

از بزرگوارانی که با سوالشون بستری فراهم کردن تا ما مطلب رو تا اینجا ادامه بدیم تشکر میکنم ، برای خودم خیلی برکت داشت... ان شا الله مفید باشه برای دیگران

  • ۹۶/۰۴/۱۵
  • ۲۲۲ نمایش
  • ن. .ا

نظرات (۸)

  • آب‌گینه موسوی
  • بله؛ میانِ آن که می داند و آن که وجدان می‌کند، تفاوت از زمین تا آسمان است...

    سپاس.

    سلام علیکم
    موضوع پیچیده ای هست. تفاوت درک حسین و رسول تفاوت در مسئله «حب» هست نه عقل.
    تولی از روی محبت می آید نه عقل. مبنای اطاعت (از طوع: رغبت)، در نظام ولایت هم حب هست.
    هل الدین الا الحب؟

    عقل، فرآیند ولایت پذیری و اطاعت را عمق می بخشد، نقطه آغاز نیست.
    پاسخ:
    سلام علیکم

    حب چیه؟ خواستن عمیقه...
    قبلا در مورد تقوای عقل نوشتم... گفتم تقوای عقل سوال هست... سوال به معنای خواستن...

    حب همون خواستنه... عقلی که عمیقا نخواد ، متقی نیست و نزد پروردگار کرامت نداره...
    باطنِ عقل حبه...

    حرف شما رو کاملا قبول دارم...
    اما یک چالشی در اجتماع وجود داره به خاطر فهم نشدن حرف بزرگان ، مسئله حب رو مقابل عقل میدونن... اما هیچ عارف و هیچ حکیم متالهی این عقیده رو نداره...
    اونها معتقدن تا عقل در دوئیت گرفتاره یک تقابلهایی بین اون حب ذاتی شخص و حکم عقل ممکنه باشه اما به محض خروج عقل از دوئیت میبینه هر چه عقل حکم میکنه محبوب هست و هر چه محبوب هست عقل حکم میکنه . و با هم متحد هستن...

    من از شما میپرسم... حب چیه؟
    میشه حب رو شرح بدید؟... آیا از جنس ادراک هست یا نه؟

    معتقدم بین حرف من و نظر شما تقابلی نیست... من بحث رو از مرتبه ای شروع کردم که اون چالش عوامانه (تقابل عقل و عشق) رو دور بزنم


    بعدا نوشت:
    حدیثی به گمونم از امام صادق خوندم که خیلی شگفت زده شدم شاید بی ارتباط به بحث ما نباشه

    امام بعد از سوالاتی که ازشون شد فرمودن: کسانی که نصف حرفتان زده میشود تمام حرف را میفهمن عقل در نطفه پدرشان با آنها متحد شد...
    کسانی که باید تمام حرف را بزنی تا تمامش را بفهمن عقل در رحم مادرشان با آنها متحد شد
    کسانی که چند بار باید تکرار کنی تا بفهمن بعد از تولد و در اجتماع عقل را کسب کردن...


    شاید مثال حسین و رسول مثال جامعی نباشه... اما مثل دوم مثال بهتری هست



    سؤال سختی پرسیدید که نیاز به مطالعه و بررسی های بیشتر خواهد داشت
    حب بیش از این که از نوع ادراک باشد، نوعی تعلق هست، تعلق جهتمند. یک فرآیند قلبی که فرد را نسبت به متعلق حب نیازمند و وابسته می کند. با حب انسان تسلیم می شود و مطیع، بدون سؤال.

    بعد از ورود به فرآیند حبی، همان گونه که عرض شد، عقل به همراه معرفت به این حب عمق می بخشد. شاید عقل مرکب حب می شود برای سریع تر رسیدن به متعلق حب، و تحقق وصال.

    عجب روایتی بود. اگر متن عربی روایت یا منبع آن را بگذارید ممنون خواهم شد.


    پاسخ:
    شاید عقل مرکب حب می شود

    شاید هم عقل سلیم، تجلی حب باشه...

    فرمودید "هل الدین الا الحب؟"
    چند وقتی هست مشغول خواندن کتاب عقل و جهل اصول کافی هستم
    این حدیث رو هم که فرمودید منبع بدم از همین کتابه...  ان شا الله متن کامل عربی اش رو خدمتتان ارسال میکنم

    حدیثی در این کتاب خوندم که جبرئیل به حضرت آدم میگه بین " عقل ، حیا و دین یکی رو انتخاب کن و بقیه رو رها کن... حضرت آدم عقل رو انتخاب میکنه... و جبرییل به حیا و دین میگه شما برید... حیا و دین میگن ما ماموریم هر جا عقل هست همونجا باشیم...
    این حدیث رو جمع کنید با همین حدیث : هل الدین الا الحب؟ (البته نمیدونم حدیث  هست یا نه...)

    از این جهت میگم بین این دو دوئیت نمی بینم

    همین طور روی این حدیث قدسی هم تامل بفرمایید که حق تعالی فرمود:
    کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف " من گنج مخفی بودم و دوست داشتم شناخته شوم پس...
    ربطهایی هست بین حب و معرفت...

    سلام علیکم
    هم کلیت مطلب و هم نکاتی که در متن به آن اشاره کردید بسیار مهم هستند. من گاهی از «دانستن» و «فهمیدن» (یا «درک کردن») برای اشاره به این دو حالت استفاده می‌کردم (که البته دلیل خیلی محکمی نداشت و صرفاً حسی بود و برای تمایز قائل شدن بین این دو حالت). اما نقش عمل در این میان چگونه است؟ به نظر می‌رسد با عمل است که می‌توان دانستن را به فهمیدن رساند و این عمل در واقع بروز و ظهور همان خواستن است که شما فرمودید. آیا می‌توان گفتن که به عمل رساندن دانسته‌ها است که وهم را به عقل یا دانستن را به فهمیدن ارتقا می‌دهد؟
    پاسخ:
    سلام علیکم و رحمة الله 

    کم مینویسید برادر... میخوانمیتان...
    به درستی به عمل اشاره کردید... خیلی میشه در این باب سخن گفت:
    یکی از اون نکات اینه که علامه حسن زاده در کتاب هزار و یک کلمه شان یکی از نکاتی که مطرح کردند این نکته هست : جزا ، نفسِ عمل است
    اون چیزی که موجب وسیع شدن انسان و در نهایت عاقل شدن انسان میشه ، پوسته ی عمل نیست... نه که پوسته ی عمل بی اهمیت باشه... منظور اینه که ظاهر عمل اصالت نداره... بلکه نفسِ عمل ، یا باطن و روح عمل هست که انسان رو وسیع میکنه...
    نفسِ عمل چیه؟
    نفس عمل همون نیت و قصد اصلی و قلبی و خواستی که پشت عمل ما قرار داره هست...
    برای همین در قرآن خیلی به کلمه ی سعی تاکید داره برای انسان... مثلا فرمودن لیس الانسان الا ما سعا... یا در آیه ای دیگه (الان عربی اش یادم نیست) فرمود ما در قیامت سعی انسان رو به یادش میاریم...
    سعی در واقع همون بی قراری و تکاپو برای به تحقق رساندن خواست و طلب هست... 
    حضرت هاجر دانایی اش از آب، سراب بود در پی سراب تکاپو میکرد... اما چون نیتش رسیدن به آب بود خدا آب رو بهش داد...
    مفاهیم نمودی سراب گونه از حقیقت هستن... مثلا مفهومی که ما از خدا در ذهن داریم سرابی هست از خدا... امام باقر فرمودن خدایی که در ذهن تصور میکنید مخلوق شماست... ما در پی این خدا سعی هاجر گونه میکنیم... اما اگر سعی ما صادقانه برای رسیدن به خدا باشه (نفس عمل) خدا به سراب ذهن ما کاری نداره... حقیقت خودش رو به ما می نمایاند...
    سعی در پی یقینیات انسان رو وسیع میکنه و به مراتب بالا سوق میده...
    بزرگوارید و لطف می‌کنید.
    بسیار زیبا و دقیق فرمودند و فرمودید. بله، دقیقاً عمل برخاسته از خواست قلبی و همراه با نیت صحیح مدنظر است.
    مطلبی هم امروز دریافت کردم در مورد عقل نظری و عقل عملی که شاید بی‌ارتباط نباشد: http://ebrahimi-dinani.com/theoretical-and-reason/
    پاسخ:
    خدا خیرتان بدهد

    ان شا الله لینک مربوطه رو هم سر فرصت با تامل میخونم... تشکر
  • سوره کوثر
  • یه جورایی گفتید عقل همون عشقه! :)
    یا حداقل عقل واقعی، فراهم کننده عشقه. ممکنه. خیلی هم.
    پاسخ:
    سلام برادر
    خوش آمدید... 
    نظر شما رو که دیدم به وب شما سر زدم... بسیار غبطه خوردم به سفرهای جهادی شما...
    خواستم بگم کاری که امثال شما میکنن عین عقلانیته...
    من قصد تبیین عقل رو دارم اگر در مسیر پا در کفش عشق گذاشتم... یعنی عقل به مقصودش رسیده...
    عقل مولود عشقه... و عشق ، کمالِ عقل... عشق، الیه راجعون عقله...
    دو ماهیت جدا ندارن...
    من نمی‌دانم، اما اگر ذهنم درست یاری کند، آقای فاطمی‌نیا باری فرمودند: «عشق، منتهی الیه عقل است». فهمش که هیچ، ان شاء الله حداقل در نقلش اشتباه نکرده باشم.
    پاسخ:
    اختیار دارید...
    جمله درستی به نظر میرسه... منتها باز یه لطایفی داره که نمیدونم ضرورتی به بیانش هست یا نه...
    اما پاسخم رو به بزرگوار "ساقی" بخونید شاید به درد بخوره...
    سلام
    "وقتی عقل عاشق میشود،عشق عاقل میشود،آنگاه شهید میشوی"
    این جمله ی شهید چمران خیلی تامل برانگیزه

    به نظرم مفهوم همین جمله ای که جناب عین الف از استاد فاطمی نقل کردنه

    ینی اول عقل باید حرکت کنه و نتیجه اش عشق باشه
    اگر غیر این باشه،نتیجه عقلانی نمیشه


    با این جمله تون که عشق کمال،عقله موافقم ولی اینکه عقل مولود عشقه،برام جای سواله

    حتی اگه مکمل همم باشن این دو،عقل باید ابتدا باشه تا نتیجه مثبت باشه
    پاسخ:
    سلام علیکم

    نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم این جمله از شهید آوینی هست...


    ولی اینکه عقل مولود عشقه،برام جای سواله
    تشکر میکنم بابت این سوال خوب...
    خیلی مشتاقم در پاسخش نکاتی رو مطرح کنم... اما اجازه بدید سرفرصت و با تمرکز کامل در موردش بنویسم...
    خیلی حرفها هست اما اونچه قابل بیان هست و لزوم به بیانش هست رو باید با تمرکز و تامل بنویسم...
    ان شا الله طی امروز و فردا توفیقی حاصل بشه ذیل همین نظر شما خواهم نوشت...



    بعدا نوشت:
    راستش از هر زاویه ای که اومدم بهش بپردازم دیدم بدون درک توحید صمدی قرآنی نمیشه اتحاد عقل و عشق رو درست جا انداخت...
    و از طرفی مسئله ای که توی مطلب نوشتن هام بیشترین احتیاط رو نسبت به طرحش میکنم همین مسئله توحید هست...
    سنگین ترین و لطیف ترین مباحث اعتقادی ما توحید و ولایت هست... منتها نمیشه بدون برنامه درست تبینش کرد...

    لذا من به صورت ریشه ای وارد این بحث نمیشم...
    فقط اجمالا عرض میکنم که "عقل، مولود عشق هست" همون معنای " عشق ، کمال عقل هست" رو داره...

    در عرفان نظری و حکمت متعالیه ، عرفا و حکما قائلن به اینکه خلقت با حرکت حبی حق آغاز شده... گاها استناد به این حدیث هم میکنن : کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف
    که بحثهای تفصیلی خودش رو داره...
    خلقت نشات گرفته از حب حق هست... و عقل رو به لحاظ رتبی اولین و بالاترین مرتبه خلقت میدونن... و در بحث مراتب وجود مراتب بالایی محیط بر مراتب پایینی هستن
    مثلا ملکوت بر مُلک تفضل رتبی و وجودی داره و بر تمام عالم ملک احاطه داره مثلا در روایات داریم یک برگ که از درخت می افته چند هزار مَلَک در کار هستن...

    عشق به اون معنا که عرفای اسلامی ازش سخن میگن در اعلا مرتبه ی وجود هست و مراتب مادون همه نشات گرفته ی او هستن...
    لذا همون طور که اصل خلق (خصوصا انسان) ، حق هست و ما به اصل خود باز میگردیم (الیه راجعون) اصل عقل ، عشق هست و عقل روزگار وصل خودش رو میجوید...
    منتها باید بحث های توحیدی درست پیاده بشه تا دریابیم مراتب وجود در عرض هم نیستن که بخوایم براشون اختلاف ماهوی قائل بشیم...
    در طول هم هستن... و از هم جدا نیستن