ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام...

من هم نمی بینم ام...



امروز 96/08/20 هست...
هر مطلبی بعد از این نوشته بشه از نظر من آخرین مطلب وبلاگ هست
واقعا عقیده من هست



طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

خدایا آراممان کن

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۳۹ ب.ظ
از ابتدا متوجه شدم وسواس داره... توی همون سوال و جواب های اول...
با شوهرش اومده بود تست بده... 
خیلی نیاز به نیرو داشتیم... پذیرفتم که بیاد مشغول به کار بشه...
کمی که گذشت متوجه شدم تشخیصم درست بود... ایشون وسواس داره... و این وسواس موجب میشه کاری که بهش میدیم هم خیلی کند پیش بره
هیچ وقت بهش فشار نیاوردم که کار رو زودتر برسون...و نگفتم که تو از بقیه کند تر هستی...
اگر فشاری آوردم به همه بوده... مثلا گفتم این کار رو امروز تا آخر ساعت کاری بهم برسونید... حتی نیروهای جدید هم در فاصله کوتاهی ازش بهتر میشدن...

اما ایشون برای اینکه کند بودنش آشکار نشه گاهی به دوستاش فشار میاره کار رو سریع تحویل ندن... گاهی موجب اختلاف افکنی بین دوستاش میشه...
و همیشه هم استرس این رو داره که موقعیت کاریش به خطر بیفته...

و این برای من خیلی دردآوره... چون من با همون کندیش پذیرفتمش... بنا نیست امنیت شغلیش رو به مخاطره بندازم...
من میدونم کندی اون به خاطر وسواسش هست... و این وسواس به اندازه کافی آرامش روحی خودش رو بهم زده... و خدا میدونه چقدر همسرش از این نا آرامیش اذیت میشه...
برای من همین که نیرو صادقانه تلاش کنه کافیه... چون مجموعه ما همچین خدمات تام و تمامی نمیده به نیروها که من انتظار داشته باشم نیرو ها بی نقص باشن...
اما اون برای اطمینان خاطر خودش چقدر نقشه میکشه و چقدر استرس تحمل میکنه... چقدر به خودش و دوستاش فشار میاره.. و گاهی چقدر بد میشه...


وقتی محزون تر میشم که میبینم گاهی همین رفتار رو خودمون در مواجهه با مقدرات داریم...
خدا ازمون سعی میخواد اما ما اونقدر استرس نتیجه داریم که برای رسیدن به نتیجه گاها خیلی بد میشیم و بدی میکنیم...





  • ۹۶/۰۵/۱۹
  • ۱۲۴ نمایش
  • ن. .ا

نظرات (۹)

واقعا همینطوره . . .
البته بگم من خودم هم همچین علیه سلام نیستم

نیرویی آورده بودم که در بعضی حوزه ها توانمندی خوبی داشت... راه نشونش دادم که چطور خودش رو به کارفرما نشون بده...
اون هم برای نشون دادن خودش سنگ تموم گذاشت... حتی یه جاهایی کارهای حیطه اختیار من رو بدون اجازه من دخل و تصرف میکرد و براش تصمیم میگرفت... تا جایی که در نگاه کارفرما من رفته بودم توی حاشیه و اون اومده بود توی متن...
در خودم که دقیق شدم دیدم دیگه میل ندارم بهش کمک کنم تا رشد بیشتری بکنه...
وقتی متوجه این تمایل در خودم شدم تا چند روز حالم خوب نبود... کارم شده بود استغفار...

خدایا ممنونم که منو از این پلشتی درونم آگاه کردی...


پاسخ:
دقیقا چیزی که ازش تنفر داشتم رو توی وجود خودم دیدم...
اگر نمیدیدم ....

خدایا شکرت برای این نمایاندن
  • دُچــــ ــــار
  • خیاطی دارین؟ :)
    پاسخ:
    :)

    گزینه بعدی

    فک کن خیاطی داشته باشیم بعد من بشم رجبعلی شون 
    :)))))))))))
  • دُچــــ ــــار
  • خخخخخخ داش رجب :))
    یه بار گفته بودید بخل یکی از ریشه های وسواسه
    دیگه چیا میتونه ریشه وسواس باشه؟
    البته هنوز اینم برام جا نیوفتاده که بخل ریشه وسواسه
    یعنی همه آدمای بخیل حتما دچار وسواس هم هستن؟

    دوباره بحث وسواس شد یاد اون پستتون افتادم و باز این سوالات اومد تو ذهنم
    پاسخ:
    آره...
    اون هفته خیلی سعی کردم ادامه مطلب رو بنویسم اما نشد... یعنی فکرم روش جمع نشد...
    کلمات جور نمی شد...

    خدا کنه بتونم فردا در موردش بنویسم...

    بهتره بگم هر کسی به اندازه بخلی که داره دچار وسواس هست...
    اکثر ماها رگه هایی از وسواس داریم... چون اکثر ماها رگه هایی از بخل داریم...
    حالا یه وقت طرف مذهبی هست توی مسائل دینی وسواس به خرج میده یه وقت مذهبی نیست روی لباس و ماشینش وسواس داره...
  • ام شهرآشوب
  • زندگی با آدمهای وسواسی عذابیست الییییم
    ✔ اعوذبالله من شرالوسواس الخناس ... آمین

    پ ن: اثر در آمین است بلندبگویید آمین
    پاسخ:
    آمین
  • آرام محمدی
  • عبارت آخر رو همه رها کردن و در انتها وسواس فقط ماند!!!!!!!!!!
    پاسخ:
    معتقدم پیامهای مطلب رزق هست...
    هر کس مطابق طلبش رزق خودش رو برمیداره...
    رزق من از اون واقعه ای که نوشتم اون عبارت آخر بوده و رزق دیگران چیز دیگه...

    روزی به همراه استاد بزرگواری در مکانی مقدس بودیم... فرزند چهار ساله یکی از بچه ها روی کاغذی نقاشی کشیده بود و آورد پیش استاد تا استاد تشویقش کنه...
    استاد بعد از تشویق کردنش همه رو صدا زد و گفت در این کاغذ چه می بینید؟
    هر کس شروع کرد تحلیلی از اون نقاشی ارائه داد... در انتها استاد که همه صحبت ها رو گوش میداد چیزی به تحلیل ها اضافه نکرد و قصه تمام شد...
    یکی از دوستان بعد از یک سال از اون واقعه میگفت بعد ها استاد به من گفت درپایین اون کاغذی که طهورا نقاشی کشیده حدیثی نوشته بود که رزق من در اون مکان مقدس بود... میخواستم در موردش با شما حرف بزنم اما هیچ کس اون حدیث رو ندید... گفتم شاید هنور وقت گفتنش نرسیده لذا ادامه ندادم...
    سلام
    می تونم برخی مطالب تون، مثل همین مطلب، را توی گروه های تلگرامی قرار بدم؟
     با اسم مستعارتون(ن.ا)

    پاسخ:
    سلام
    خیلی هم خوبه...
    خدا خیرتون بده