ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام ... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام...

من هم نمی بینم ام...



امروز 96/08/20 هست...
هر مطلبی بعد از این نوشته بشه از نظر من آخرین مطلب وبلاگ هست
واقعا عقیده من هست



طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

نقدی بر مطلب قبل

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۰ ق.ظ

نسبت به مطلب قبل نقدی به صورت خصوصی شده که من متن نقد رو کامل اینجا منتشر میکنم...

به نظرم رسید چند نکته بسیار بنیادی باید توضیح داده بشه در پاسخ به این نقد...

ممکنه این نقد یه سری از مخاطبان دیگه هم باشه...

در هر صورت این نقد رو بخونید و اگر نظری یا نقدی داشتید بفرمایید من سر فرصت نکاتی که باید گفته بشه رو ذیل همین مطلب اضافه میکنم


نقد:


اصل ماجرا درسته ولی هر استادی هر شخصی حتی هر اولیاءاللهی که ولایت نیس... 


نباید اینقد مقام ولایت پایین آورده بشه
استادهای دیندار و اخلاق مدار و عارف و اینا خیلی زیادن دور و بر ما، خیلی هم همه شون دوس داشتنی و خوب هستن ولی خیلی هاشون در صراط مستقیم نیستن... من یاد گرفتم که در این دوره ی آخرالزمان، به هیچ استادی اعتماد مطلق نکنم... تنها کسی که بهش اعتماد مطلق دارم، حضرت آقا هست... همین... در مورد هر کسی غیر از ایشون، بحث می کنم، فکر می کنم، سوال می کنم، نقد می کنم و اگه لازم باشه اشکال وارد می کنم...

تعبیر بیش از حد عبارت اولیاءالله رو هم در وب شما نمی پسندم
به راحتی به هر کسی این لفظ رو اطلاق می کنید!
شاید این هایی که میگید، اهل دل باشن و باصفا ولی اولیاءالله چیز دیگه ایه که ما در حدی نیستیم که بتونم به راحتی به کسی اطلاقش کنیم... مگر اینکه شما خودتون رو در حد خیلی بالا بینید و بدونید!!

  • ۹۶/۰۳/۲۳
  • ۲۹۷ نمایش
  • ن. .ا

نظرات (۲۴)

الان دو تا مسئله وجود داره...

من در این نظر به مسئله اول پاسخ میدم و به مسئله دوم در خود مطلب مینویسم یعنی به مطلب اضافه میکنم و دوباره همین مطلب رو منتشر میکنم

یکی پاسخ مستقیم به نقد ایشونه 

یکی این نقد رو بهانه قرار دادن و نکاتی پیرامون ولایت مطرح کردنه...


پاسخ مستقیم به این نقد رو خیلی ضروری نمیدونم ... به نظرم باید بیشتر از ایشون سوال بپرسم تا پاسخ بدم... سوال بپرسم از این جهت که تفکر شکل بگیره... مثلا بپرسم: فرمودید هر اولیا الله ی ، ولایت نیست... چرا؟... مگه تصورتون از ولایت چیه؟ چطور ولایت رو برای خودتون تعریف کردید... و اولیا الله رو چطور برای خودتون تعریف کردید؟... نظرتون در مورد مراتب در ولایت و اولیا الله چیه؟


فرمودن من یاد گرفتم به هیچ استادی اعتماد مطلق نکنم... جز آقا... خب ما خوشحالیم که به آقا اعتماد مطلق دارید... اما اعتماد نداشتن با برخورد تحقیقی با کلام بزرگان کردن دو مقوله ی کاملا جداست... اساسا از روی بی اعتمادی به کلام هر انسانی رجوع کنید هرگز گشایشی از کلام اون شخص برای شما رخ نخواهد داد... ولو اون شخص انسان معصوم باشه...

بحث رویکرد بر اساس تحقیق و رویکرد بر اساس عدم اعتماد کاملا متفاوته... فرمودید به آقا اعتماد کامل دارم... خب ما نمیدونیم چطور به این اعتماد رسیدید... اما آیا امکان این وجود نداره که در مورد اولیای دیگه هم به همین اعتماد برسید؟... اگر امکانش وجود نداره که باید گفت اصلا مسئله ولایت رو مادون مقام معصوم باید گذاشت کنار ... که اشکالات بسیاری به این مسئله وارده... چون اساسا ولایت یک موضوع بسیار محوری در بین عقیده ی شیعه هست و سطحی ترین برداشت هم اینه که ما فقط ولایت معصوم رو می پذیریم... به بقیه هیچ اعتمادی نداریم...


ببخشید... من به این افراد میگم... مگه راه برای اتصال به معصوم و شاگرد حقیقی معصوم شدن بسته هست؟... که هیچ کس نمیگه بسته هست... اگر این راه بازه پس حتما کسانی بودن که بیش از من و شما همت کردن و به اون مقام رسیدن... ما باید رو اعتماد خودمون کار کنیم نه اینکه اصل مسئله رو ببریم زیر سوال... به جای برخورد بر اساس عدم اعتماد.. برخورد بر محور تحقیق رو مبنا قرار بدیم...

وقتی احتمالش هست به جای یک نفر (آقا) هزار نفر شاگرد حقیقی امام معصوم بشن... چرا ما در صدد یافتن اونها نباشیم؟ و این اصل رو بدونید: هرگز اولیا الله در مقابل هم قرار نمیگیرن... هرگز همدیگه رو نقض نمیکنن... و همواره مهیمن همدیگه هستن... اگر نگران این هستید که اگر علاوه بر آقا ولایت دیگران رو تایید کنید ممکنه چند دستگی ایجاد بشه... نگران نباشید... خود اولیا هرگز در مقابل هم نیستن... بله ممکنه انسان احمقی ادعای شاگردی یکی از اونها رو بکنه و کلا کج فهم باشه و این برداشت رو داشته باشه اینها در مقابل هم هستن... این حمقا در همیشه تاریخ بوده اند... و خواهند بود... شاید برای امتحان ماها...


فرمودید بیش از حد از کلمه اولیا الله استفاده میکنم و به راحتی به هر کسی اطلاق ولی الله میکنم

خب چند نفری که من نام بردم به عنوان ولی الله رو نام ببرید؟  من به ندرت (چون حافطه درستی ندارم نمی گم: هرگز) اسم ببرم از کسی به عنوان ولی الله... به گمونم در این وبلاگ فقط از آقا به عنوان ولی الله نام بردم... بقیه رو در مطلب که اصلا نگفتم شاید در پاسخ به نطرات اسمی برده باشم مثلا از بزرگانی مثل آقای بهجت...

اینکه میگید به راحتی ، به هرکس ، نمیدونم بر چه اساس میگید... اما بحث از ولایت و اولیا الله رو بله... زیاد گفتم... چون محوری ترین عقیده ی شیعه هست... بدون ولایت حتی توحید هم درست درک نمیشه... من در ذیل مطالبی از این جنس (سخن از اولیا الله) در حال بیان یه سری اصول و کد هستم... بحثم این نیست که کدوم شخص ولی الله هست کی نیست...

این هم یه پاسخ اجمالی به نقد شما... دوست نداشتم همین قدر هم جواب بدم چون میدونم هم در مورد اصل ولایت باید اطلاعاتمون بیشتر بشه... هم باید دید عدم اعتماد ریشه در چه چیزی داره... شما میگید خیلی از کسانی که عارف هستن ممکنه در صراط مستقیم نباشن... من میگم درسته... اما من میگم خیلی از عرفا و انسان های خود ساخته هستن که در صراط مستقیم هستن... ما وظیفه داریم اونها رو پیدا کنیم... چند نفر در طول حیات شهید چمران ایشون رو میشناختن؟ شاید در زمان حیاتشون هم میگفتن ما نمی تونیم به غیر از امام خمینی به کسی اعتماد کنیم... مثل شهید چمرانها چقدر در بین ما هستن؟... وظیفه ما در قبال اینها چیه؟...


پاسخ:
امیدوارم صاحب نقد این پاسخ من رو تقابل یا حمله به خودش حساب نکنه...
این مسئله ی خیلی ها هست... مسئله ولایت در مکتب شیعه از جهاتی از خود توحید مهمتر هست... از این جهت که تا ولایت درست درک نشه توحید هم درست درک نمیشه...
باید ریشه های این بحث تبیین بشه
  • دچـــــ ــــــار
  • این دوست شما در محدوده ی پروازی استادتان خواهد زیست. یعنی سعادت یا شقاوتش کاملا تابع سعادت یا شقاوت استادتون هست. خوب است که سرباز عقل باشیم، عقل مست

    + در مورد نور هم باید بگم که نور هم روشنایی ایجاد می کند و هم تاریکی (چون اگر فقط نور بود چیزی دیده نمی شد)
    پاسخ:
     + رو قبول دارم...مطلب ما هم این مسئله رو نقض نکرد...
    به نظرم جان کلام رو نگرفتید...
    تبعیت از استاد منافاتی با عقل نداره برادر...
    دیگه ما که همه جا داریم عقل رو به عنوان نبی درون (طبق روایت) مطرح میکنیم اینقدر رو میدونیم

    نمیدونم بحث ار تبعیت از ولایت میشه چرا بعضی ها داغ میکنن و فکر میکنن باید کرکره عقل رو پایین بکشن...
    به  نظرم تبعیت درست از ولایت نیازمند عقل رشد یافته هست و کسانی که هوا بر عقلششون غالب شده و عقل شون امام وهم و خیالشون نیست بلکه ماموم اونهاست نمیتونن این نحوه تبعیت رو برتابن

    شما که مثل خودم خوبی:)
    بذار خیال دیگرانی که توی مریخ زندگی میکنن رو راحت کنم... سوالِ خوب پرسیدن هنر عقل هست... و تبعیت کردن هم هنر عقل هست...
    وقتی ملائکه خلقت ادم رو به چالش میکشن چون نور محض هستن با جواب خدا تبعیت میکنن... اما ابلیس چون لطافت عقلی نداره دچار تکبر میشه و تبعیت نمیکنه...
    ابلیس هم اعتراضش همین بود: میگفت واضحه که من از آتشم و آدم از خاک... پس واضحه که من برترم..این کاملا عقلانی هست... ببینید دارم حرف عاقلانه میزنم... آیا خدا که میگه سجده کنه از من عمل غیر عقلانی میخواد؟.... حاشا که من کار غیر عاقلانه بکنم...
    رابطه دریافت عقل با طهارت چیه برادر؟
    ادراک عقلی چگونه حاصل میشه؟...
    اصلا کسی که عقل ضعیفی داشته باشه کسی ازش انتظار عبودیت و تبعیت نداره...
  • دچـــــ ــــــار
  • 1. تبعیت از استاد منافاتی با عقل نداره برادر.
    2. علی: نه... من معتقدم دیروز نور تاریکی ایجاد میکرد و امروز نور روشنایی بخشه... چون دیروز استاد اون حرف رو زد و امروز این حرف رو زد...


    شما عقلانیت در این جمله می بینید یا خریت بقول دینانی؟ :)
    پاسخ:
    چون به چشمت داشتی شیشه کبود... زین سبب عالم کبودت مینمود...

    این بیت عقلانی هست یا به قول شما خریت؟
    حس میکنم عصبانی هستی... هر وقت آروم شدی بیا تا بهت بگم داستان از چه قراره...


  • دچـــــ ــــــار
  • من در حد عقل خودم حرف زدم داداشی :)
    پاسخ:
    حد عقلت نمیگه حرمت نگه دار گلم... دلم...؟
    این حرفها خون بهای عمر رفته ی من است...

    باید برای باز شدن این موضوع مطلب بنویسم... اون هم چند مطلب...
    دقیقا عمدا این طوری نوشتم که بعضی ها قاطی کنن... در واقعیت داستان (آنچه در بیرون اتفاق افتاد) ، اصلا چالش نور و تاریکی نبود... میخواستم طوری مطرح کنم که مخاطب درک کنه ... 
    بفهمه در مسیر ولایت ماندن ساده نیست... میخواستم مخاطب لمس کنه دوستان علی (محسن و محمد و...) حق داشتن نپذیرن...
    میخواستم بگم عقل در این دودوتا چهارتای ما خلاصه نمیشه... خیلی بلند پروازتر از تصور ما هست...
    میخواستم طوری بنویسم که مخاطب اینقدر ساقطین از کشتی ولایت رو سرزنش نکنه... بلکه تصور کنه ممکنه خودش هم در اون بزنگاهها از همین ساقطین باشه...
    اگر عقل لطیف نشه.... وای...
  • شبنم بیقرار
  • شاید موضع درست نه موضع علی بوده و نه موضع دوستان علی.
    شاید موضع گیری درست و برخورد درست موضع گیری حضرت ابراهیم علیه السلام بوده...

    پاسخ:
    موضع حضرت ابراهیم چی بود؟
  • شبنم بیقرار
  • در مورد زنده کردن دوباره مرده ها.
     نگفت حالا چون خدا گفته. وقتی نتونست چیزی رو که خدا گفته با عقل خودش بسنجه نه دور شد از خدا(بی اعتمادی) نه بی چشمداشت و بدون توجه به شکش بهش بی توجهی کرد. رفت پرسید! (همون لیطمئن قلبی)
    ما انسانیم نه باید برخورد فرشته گون داشته باشیم(مثل علی) نه باید برخورد شیطانی داشته باشیم(دور از جون مثل دوستای علی) ما باید تمام تلاشمون رو بکنیم که بتونم امام درون(عقل) رو در هماهنگی باامام بیرون قرار بدیم. هیچ جا سوال پرسیدن از ولی خدا نهی نشده مگراین که به نپرسیدن امر شده باشیم(مثل جریان خضر بنی و موسی نبی)
    البته میگم شاید... نمیدونم درسته دقیقا یا نه... ولی شاید حرف استاد اصلا به خاطر همین برخورد صفر یا صدی این دو طیف ناقص موند( به عمد استاد) چون دید هنوز کشش و ظرفیت رسیدن به تعادل نیست. تعادل پرسیدن بدون شک و ترید به استاد بود.
    شاید استاد میخواست ظرفیت سنجی کنه که بدونه آیا جان این شاگردان ظرفیت اینو داره که بگه "نور هم ایجاد تاریکی میکنه هم نور" اما وقتی دید جانشون هنوز ظرفیت این حد وسط رو نداره بهشون اموزش بیشتر نداد و گفت من دیروز اشتباه کردم.

    میگم شاید...
    پاسخ:
    حرفتون در موضع خودش درسته
    اما در مورد مطلب باید بگم هدف این نبود...
    حضرت ابراهیم هم وقتی از خدا تقاضا کرد در واقع میخواست اون اسم "حی" رو دارا بشه... مسئله اش پذیرش یا عدم پذیرش نبود... مسئله اش دارا شدن بود...
    علی برخورد فرشته گون نکرد... علی فهمید منظور استاد چیه... لذا فقط گفت استاد اشتباه نکرد... اما چون میدونست دوستاش کشش ندارن بازش نکرد... اما نمیتونست حرمت استاد رو بشکنه و بگه استاد اشتباه کرد...
    اون دوستان هم وقتی رفتن به استاد گفتن... استاد هم براشون باز نکرد (همون کار علی رو انجام داد) گفت همون حرف شما درسته...
    در واقع استاد اون مطلب رو برای علی گفته بود... روزی بقیه نبود... منتها از روی رحمتش یه بار بیان کرد تا شاید دیگران هم تلاشی بکنن و بگیرن...

    ببینید... ظاهر رفتار علی و استاد متناقض هست... اما در واقع هر دو یک عمل رو انجام دادند...
    من خواستم بگم بزنگاهها اینجا هست... اگر لطیف نشده باشیم به وقتش خدا میخواد دهش بکنه اما رسما پس میزنیم...

    من فراوان داستان در تاریخ می شناسم که یاران ولایت در این شرایط قرار گرفتن...
    نمونه اش زمان رحلت پیامبر...
    حتی طرفدارای پیامبر هم در اون جریان آوردن کاغذ و قلم به اشتباه رفتن... پیامبر هم به موافقین و هم به مخالفین تشر زد... فقط به مولا علی گفت: علی جان شما بیا نزدیک... "کاغذ من شما هستی... بیا تا در جانت بنویسم" داخل گیومه از خودمه

    من اصلا پرسش گری رو رد نمی کنم...
    پرسش ذات عقل هست... بدون پرسش هیچ کس رشد نمی کنه...
    علی لطافت داشت و پیام استاد رو گرفت... اونها از باب مقابله با علی براومدن... و علی چون دید اونها حتی ذره ای احتمال خطا به خودشون نمیدن حقیقت رو مکتوم گذاشت...
    همون کاری که فردا استادش کرد...
    و دوستاش فکر کردن پیروز شدن و اونها بودن که عاقل بودن...

    بعدا نوشت:
    به آقای دچار هم گفتم که در واقعیت اصلا بحث چالش نور و ظلمت نبود... یه بحث علمی بود...
    منتها من عمدا طوری مسئله رو مطرح کردم که مخاطب بتونه جای دوستان علی قرار بگیره... و فقط نگه اون فرمانده که ناو امریکایی رو نزد بده بود...
    اون فرمانده دقیقا شرایط امروز شما رو داشت در مواجهه با چالش نور و ظلمت...
    یعنی اکثر ماها هم اگر اون روز بودیم ناو رو نمی زدیم... و این اصلا توجیه نزدن ناو نیست... فقط کمی در اون جایگاه قرار بگیریم...
    همراهی درست ولایت درک لطیف میخواد


    مدتها پیش در یه گروه تلگرامی عضو بودم، گروه بسیار اسلامی بسیار مبتنی بر شریعت و با هدف اصلاح الگوهای زندگی خانواده ها بود و مطالب خوبی هم داشت.
    یه مدیر گروهی داشت که باسواد بود الحمدلله و حسابی سر این موضوعات مسلط بود.
    اگر حرفی به جز تایید و بله قربان میگفتی پیامت رو حذف میکرد.
    چیزی غیر از سوال، میگفتی حذف میکرد.
    کسی اگر سوالی داشت، هرکس غیر از خودش اگر جواب بنده ی خدا رو میداد حذف میکرد و دعوا میکرد که من فقط جواب میدم بقیه رو گمراه نکنید! حتی اگر مشورت اون شخص، کاملا مبتنی بر اصول و مشورت خود مدیر گروه بود بازم دعوا می کرد که کسی جواب دیگری رو نبایدبده! اینجا فقط من!
    یه بار بهش گفتم شما خیلی رفتارتون عجیب نیست؟ اینجا یک گروهه و اسم گروه بر مبنای مشارکت جمعیه!
    به من گفت "شما که ولایت مدیر گروه بر اعضای گروه رو نمیتونی بپذیری معلومه که تو پذیرش ولایت خدا هم مشکل داری!!!
    گفتم ولایت مدیرگروه بر اعضای گروه؟؟! حال شما خوبه؟
    گفت بله! هرکسی بر زیر دستانش ولایت داره، حالا یا این ولایت شیطانیه یا الهی. کاملا مشخصه که شما از کلید واژه های قرآن هیچ اطلاعی نداری و کلا صراط مستقیمت محل اشکال است!!!
    دیگه نگفت دقیقا ولایتش رو از خدا گرفته یا از شیطان! :|


    یاد این خاطره افتادم!
    پاسخ:
    من بعضی از بحث های شما رو در وب دچار میخونم...
    ذهن شما چهارچوب خوبی داره... تحلیل خوبی داره...

    اما منظورتون رو از این خاطره نفهمیدم... امیدوارم من یا استاد اون داستان یا علی رو شبیه اون مدیر گروه ندیده باشید...
    چون اصلا داستان چیز دیگری هست...
  • شبنم بیقرار
  • خب اون که بله...رفتار پیامبر خدا عمقش خیلی بیشتر از این حرفاس ولی من از این جریان به این نتیجه رسیدم.

    خب این طوری باشه بازم یعنی حرفم درسته که ما وظیفه داریم بین امام درون و بیرون بدون شک به امام بیرون ارتباط و هماهنگی برقرار کنیم.

    یعنی عقل باید حتما از فیلتر ایمان رد بشه و علی قبل از این جلسه مسئله براش روشن شده بوده چون قبل از این جلسه اون ارتباط رو برقرار کرده(اینو قبلش حتی اشاره هم نکرده بودید!)

    اما با این توضیحتون به این نتیجه رسیدم که زمانی که امکان برقراری این ارتباط نباشه باید همون برخورد فرشته ها رو انجام داد. یعنی تقدم ایمان بر عقل(البته این نتیجه تکراریه قبلا هم بهمون گفتن). شاید چیزی که علی می خواست به دوستاش بفهمونه همین بوده. و شاید اگر حداقل این تقدم رو رعایت میکردن بازهم در رشد بهشون بسته نمیشد.
    شاید این کار استاد اصلا باعث شده که در رشد به این دوستان تا مدتها بسته بشه و فقط گمان کنن که در محضر استادشون هستن...

    بازم میگم شاید...
    پاسخ:
    شاید این کار استاد اصلا باعث شده که در رشد به این دوستان تا مدتها بسته بشه و فقط گمان کنن که در محضر استادشون هستن...
    اتفاقا این کار استاد موجب شد در رشد به روی این شاگرد ها بسته نشه و ارتباطشون قطع نشه...
    در محضر استاد بمونن همون اندازه فیض گرفتن رو هم منقطع نکنن...

    احتمالا پاسخ شما را مفصل تر در وقتی دیگه خواهم داد...
  • دچـــــ ــــــار
  • + مسئله اش پذیرش یا عدم پذیرش نبود... مسئله اش دارا شدن بود...
    (این تفسیر شماست که شاید با متن قرآن فاصله داره )

    +ابلیس هم اعتراضش همین بود: میگفت واضحه که من از آتشم و آدم از خاک... پس واضحه که من برترم..این کاملا عقلانی هست
    (شما از کجا میدونی ابلیس به چی فکر میکرده؟)

    ما از شما استدلال میخاییم نه مثال :)

    +روزی بقیه نبود...(این حرف خنده داره:) در اینجا ولی حتما واقعیت داره)

    + عرضم به حضورتون که یک نکته :
    سعی کنید در حد عقل خودتون حرف بزنید نه در حد عقل اساتید و کتبی که احیانا میخونید :)

    + و دیگه اینکه کسانی که حرف شما رو نمی فهمند رو مستضعف فکری ندونید شاید مشکل از غیرعقلانی بودن و متناقض بودن حرفای خودتون باشه :) که یک موردش رو دوباره میارم:

    علی: نه... من معتقدم دیروز نور تاریکی ایجاد میکرد و امروز نور روشنایی بخشه... چون دیروز استاد اون حرف رو زد و امروز این حرف رو زد...
    پاسخ:
    :)
  • دچـــــ ــــــار
  • همه بدبختی ها از همین است که انسان ها یا گوش نمی کنند یا تنبل هستند و به یک مرحله که رسیدند – چه حق چه باطل – در همان جا می مانند و تعالی ندارند. کسی که تعالی ندارد، باطل هم نباشد، به گمراهی دچار می شود. اینکه من به همه چیز رسیده ام و همه چیز را فهمیده ام، این خود آغاز حماقت است. دینانی
  • دچـــــ ــــــار
  • مشکل من اینه که تا عصبانی نشم حرف نمیزنم :] تو هم دست گذاشتی رو دکمه عصبانیت :)
    پاسخ:
    برادر من... دچار جان
    تو همه وب من رو به آتیش بکشی من جواب همه سوال های تو رو نمیدم...
    چون خودت رو در نرسیدن به بعضی جوابها مقصر میدونم...
    آدم همه چیز فهمی نیستم... اما در مورد این مطلب میدونم چی نوشتم... و یکی از اهدافم هم همین بود که بعضی ها قاطی کنن... و کفرشون بالا بیاد...
    من خودم از قبل اعتراف میکنم پر از جهلم... که دیگه وقتی تو به خاطر جواب ندادنم اگر گفتی جهل داری که جواب نمیدی توهین محسوب نشه... ماه رمضونه بلاخره :)
    اما یه سوالت رو جواب میدم:
    علی: نه... من معتقدم دیروز نور تاریکی ایجاد میکرد و امروز نور روشنایی بخشه... چون دیروز استاد اون حرف رو زد و امروز این حرف رو زد...

    میخوام بگم این عقلانی بود مثال هم میزنم
    یکی میبینه شاخه درخت سیبی از باغ همسایه بیرون هست اومده توی حیاطش... چند سیب خوشمزه هم از اون شاخه آویزانه...
    میگه سیب مال مردم هست..خوردن بدون رضایت صاحبش حرامه... لذا نمیخوره...
    شب این داستان رو به یه فقیه میگه: اون بهش میگه چون شاخه اش توی خونه ات بوده اشکالی نداشت اگه اون سیب رو میخوردی...

    فردا میره توی حیاطش و یکی از اون سیب ها رو میچینه و میخوره...
    دوباره میره پیش اون فقیه... میگه دیروز نخوردم اما امروز خوردم...
    فقیه بهش میگه : برای تو دیروز "نخوردن" درست بود و امروز "خوردن"
    چون دیروز فکر میکردی حرام هست... و اگر میخوردی در واقع در دلت راضی شده بودی مرتکب حرام بشی... هر چند فی الواقع عمل رام نبوده اما دیروز اگر میخوردی به نیت ارتکاب به حرام خورده بودی...
    اما امروز چون میدانستی حلال هست خوردی...
    بنابراین برای تو دیروز نخوردن درست بود و امروز خوردن...
    داستان علی هم همین بود
    همونطور که خودت گفتی نور هم ایجاد تاریکی میکنه هم نور...
    علی گفت دیروز نور تاریکی ایجاد میکرد... امروز روشنایی بخشه... یعنی هر دو هست اما من همون هدفی رو دنبال کردم که استااد دنبال کرد...
    استاد میخواست حقیقتی رو بیان کنه... دید شاگردها کشش ندارن جز یه نفر...
    وقتی دید هنوز برای بقیه شاگردها زوده گفت بله... نور روشنایی بخشه... یعنی شما فعلا با همین مرتبه نازله این حقیقت مشغول باشید.... تا وقتش برسه که اون بالاتر رو درک کنید...

    این یه مثال بود... کل مطلب رو میگم... خواستم بگم اگه انسان در لطافت عقلش نکوشه اولیای خدا اصراری ندارن باطن حقایق رو براش بگن...
    و ماندن در پوسته حقایق گاهی هزینه داره... مثل نزدن ناو آمریکا...
    نه خدا نکنه! دور از جون شما.
    منظورم از بیان این خاطره، تصوری بود که گاهی از معنای لغت "ولایت" برای اشخاص پیش میاد و بر اون تاکید دارند در حالی که این تصور هرشخص یک مقوله ی شخصی است لااقل در مورد این لغت چنین است!
    شما یه منظوری از لغت ولایت دارید که اصرار دارید درسته، من نمیخوام بگم که منظور و توضیحات شما اشتباهه، اما صحبتِ شخص منتقدی که در پست آورده شده رو هم نمیتونم بگم اشتباهه. شخصِ منتقد اصرار داره که روی استفاده از کلمه ی اولیاء الله حساس باشیم و به هر استادی، هر شخصی نمیشه این لغت رو اطلاق کنیم و از طرف خودمون، تصمیم بگیریم که مرید باشیم و او مراد، و این تصمیم رو به پای دین بنویسیم و بر ضرورت تبعیت بقیه از او به عنوان ولی الله تاکید کنیم.
    به نظر من اگر علی واقعا بر ولی بودن اون استاد ایمان آورده و نه اینکه چون استاد باصفایی هست و در جایگاه استاد هست او رو ولی بدونه، نه! اگر واقعا با "عقل خودش" به ولی بودن او و حجت بودن سخنان او با ایمان آورده، کارش درسته.
    اما کار بقیه هم درسته. چون اونها با عقلشون به ولی بودن اون شخص ایمان نداشتند و تصمیم گرفتند خودشون عقل و منطق شخصی رو ارائه کنند و بر خلاف دین هم عمل نکرده اند.
    من خدمت شما عرض کنم که حتما میدونید در چارچوب شریعت، پذیرش ولایتِ غیر معصوم حتی در قالب عنوان ولایت فقیه، چیزی از مسلمانیِ شخص کم نمیکنه و این از ارکان اسلام نیست. لذا کسی که "عاقلانه" ولی رو بررسی میکنه و او رو درجایگاه ولایت نمی بینه، ضرورتی بر تبعیت بی چون و چرا از ولیِ غیرمعصوم نداره.(هرچند که عقل سلیم حکم میکنه که برای وحدت جامعه از مخالفت با ولی فقیه هم اجتناب کنه و کسی که به مخالفت برمیخیزه یعنی کلا عقل مدار نیست.)
    درسته که به زعم ما ولایتمداران ایمان و دین اون شخص کامل نیست و نقصی بر اون مترتبه، اما آن چیزی که سره رو از ناسره جدا میکنه، پذیرش ولایت معصوم در زمان لازمه.
    کما اینکه زهیر چنین بود.
    تو این توضیح چند بحث توأمان وارد شد که هرکدوم یه بحث مفصل  ایجاد میکنه میتونید ازشون کلا چشم پوشی کنید من فقط خواستم عرض کنم که فرمایش شما صحیحه اما این فرمایش شما "قابل تعمیم" و "الزام آور برای همگان" نیست.
    سپاس از حسن نظری که به بنده داشتید و در پاسخ به کامنت قبلیم آوردید.
    و همچنین وقتی که برای خوندن مطلبم گذاشتید. :)
    پاسخ:
    حتما مسئله ولایت پذیری (غیرمعصوم) الزام آور شرعی نیست...
    و حتما تا کسی در ولایت کسی (غیرمعصوم) به یقین نرسید شرعا مکلف نیست از ایشون تبعیت کنه...

    ما اینجا حرفمون در مورد الزامات شرع نبود...
    شریعت بیان حداقلی هست در رسیدن به کمال انسانی...
    هیچ وقت شریعت نمیگه حتما نماز شب یا نماز مستحبی بخون...
    شریعت نمیگه اگر کسی اهل ایثار نباشه مسلمون نیست...

    ما حرفمون این بود که در سیر تعالی انسانی که انسان میخواد به قرب الی الله برسه کتل ها در پیش داره...
    داستان رو هم طوری مطرح کردم که کسی از بیرون نگاه نکنه... 

    چون اون طور که من شنیدم امام به اون فرمانده امر نکردن که ناو رو بزنید... فرمودن من جای شما باشم میزنم...
    اینجا همون محل امتحان هست... 
    خواستم مخاطب کمی در موضع اون فرمانده نظامی قرار بگیره... 
    خواستم این پیام رو برسونم که به سمت باطن حقایق رفتن و به سمت ظهور رفتن نیازمند لطیف شدن در عقل هست...

    چیزهای دیگه هم میخواستم بگم و البته گفتم... اما بذارید هر کسی اهل دقت هست از خوندن مطلب بگیره... 

    فقط یک نکته عرض کنم اینکه گفتم چیزی که سره رو از ناسره جدا میکنه پدیرش ولایت معصوم در زمان لازمه،
    پذیرش ولایت معصوم در هر زمان که او امر کند.
    نه اینکه باز خودمون تشخیص بدیم کی اطاعت از معصوم لازمه و کی لازم نیست. منظور این نبود. ولایت معصوم بر هر مسلمانی در هر وقتی لازم و واجب است.
    مطمئنم که منظور اصلی رو متوجه شدید.
    سپاس
    پاسخ:
    ممنون بابت مشارکت شما در بحث
  • دچـــــ ــــــار
  • آقا من یه سوالی دارم شما با عقلت ایمان میاری یا از طریق ایمان به عقل میرسی؟
    پاسخ:
    من با عقلم ایمان میارم...
    :)

  • شبنم بیقرار
  • اون ناوه مثل قضیه برجامه
    من خوشبین نیستم یعنی نرید برای مذاکره...

    پاسخ:
    تشبیه به جایی بود
  • شبنم بیقرار
  • من یه سوال دارم!
    آقا مگه ایمان و عقل اصلا تفکیک شدنی هستن؟
    جفتشون یکی ان دیگه!


    پاسخ:
    بله
    در واقع از هم جدا نیستن
    یکی هستن... اما یک مقوله ای هست که تا ذهن بخواد به نحوه یکی بودنش پی ببره قدری دشواری در پیش داره...
    باید هم عقل رو تعریف کرد هم ایمان رو

  • شبنم بیقرار
  • انگار همون نفخت فیه من روحی هست بازم...
    جفتشون از یه جنسن...
    درسته؟
    پاسخ:
    باید دونست محدوده عقل در نظریات تفصیلی که ما میشناسیم نمی گنجه...
    ذات عقل، نور هست...
    نور موجب آشکارگی میشه... حتی موجب آشکارگی ظلمت میشه...
    این چیزی که ما در ذهن میشناسیم از عقل ... این مرتبه تنزل یافته ی عقل هست...
    به گمونم اولین حدیث اصول کافی باشه که خدا وقتی عقل رو آفرید بهش امر کرد برو... رفت
    امر کرد : برگرد... برگشت و ... در نهایت خدا فرمود شریفتر از عقل نیافریدم...

    یعنی شرافت عقل در تبعیت هست... یعنی فقط عقل میفهمه معنای اطاعت و تبعیت رو...
    گفت: برو.... رفت... گفت برگرد: برگشت...
    سِرِّ رفتن و برگشتن رو هم عقل ادراک میکنه...
    منتها عقل ابتدا میفهمه باید از مافوق خودش اطاعت کنه...وقتی اطاعت میکنه فهم سِرِّ اون دستور در گرو اطاعت از اون دستور هست...

    مثل ملائکه که اول خلقت آدم رو به چالش کشیدن (از باب اینکه میخواهیم بر سِرش پی ببریم... نه از باب اعتراض و مخالفت...
    خدا جواب تفصیلی ندادن بلکه فرمودن: من چیزی میدانم که شما نمیدانید...
    اینها هم اطاعت کردن... بعد از اطاعت خدا به آدم دستور داد اسماء رو به اینها انباء کن...

    برای همین یه وقتی عرض کردم فهم عقل فرع بر اطاعته... هر چقدر عقل در مقابل مافوق خودش مطیع تر باشه فهیم تر و درّاک تر هست



    بعدا نوشت:
    اساسا باید پرسش کرد:
    شرافت عقل در درکِ سرِّ چیزی هست؟(همون درک تفصیلی) یا در اطاعت و تبعیت از مافوق؟...
    چیزی که از آیات و روایات برمیاد اینه که درکِ اسرار در گرو اطاعت هست...
    یعنی اون چیزی که برای عقل کمال (رسیدن به اسرار یا همون درک تفصیلی) می آره... اطاعت هست...
    یعنی تا به درک اجمالی خودش لبیک نگه به درک تفصیلی نمیرسه...
  • دچـــــ ــــــار
  • حرفای شما در جواب کامنت بالا منو یاد نظریه داروین میندازه :) (تبیین تخیلی از وقایع  )
    پاسخ:
    باشه...
    :)
    راستی بار اولمه که اینقدر عصبی میبینمت...

    منم چیزی که بیش از همه عصبی ام میکنه بی منطقی و حماقته هست...
    یادمه قبل ازدواج به مادر و خواهرم میگفتم هر دختری رو میتونم تحمل کنم اما دختری که کله اش بوی قرمه سبزی میده و احمقه رو نمی تونم... لطفا در پیشنهادات لحاظ کنید این خط قرمز رو... :)

    اما واقعا من غیر منطقی حرف نمی زنم... حرفم احمقانه نیست...
    اینکه میگم معنا و الزام تبعیت و اطاعت رو فقط عقل میفهمه و رسیدن به اسرار نتیجه ی این اطاعت هست بی راه نیست...
    حداقل نظر من اینه.... روش فکر کن... همین

  • شبنم بیقرار
  • میفهمم
    به محمدحسین میگم: وقتی بهت یه کاری میگم نگو چرا! اول بگو چشم بعد بگو چرا...
    اگه همون اول بگی چرا، کار رو هم انجام بدی دیگه به دردم نمیخوره...

    بله کتاب عقل و جهل اولین بخش اصول کافیه...




    پاسخ:
    بله...
    فطری هم هست گویا

  • دچـــــ ــــــار
  • هنوز به اون جاهای سلوک نرسیدم...

    هر وقت برام مسئله شد بهش فکر میکنم :)
    پاسخ:
    جای خاصی نیست... بحث از سلوک خاصی هم نیست... صریحه قرآنه...
    نقطه ی شروعه :

    یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم
    من احساس کردم شما الزام به عمل دارید و دارین اصرار میکنین که باید چنین رفتار کرد!
    هرکس درهر درجه ای هست باید درجه ی خودش رودر نظر بگیره. نه اینکه حکمِ نور تاریکی می آورد رو برای همه لازم الپذیرش(!) بدونیم!
    هرکس در هر درجه ای هست میتونه برای صحت یا عدم صحت این جمله تصمیم بگیره و هیچکس هم اشتباه نمیگه.
    با این تعمیم دادنه و الزام آوری ای که در متن احساس میشد مخالف بودم.
    پاسخ:
    من که در مقابل امامان معصوم شیعه ذره هم نیستم..
    12 امام معصوم ما هم برای اینکه مردم به سمت اونها برن الزامی نداشتن... ولو اینکه بالا نرفتن مردم منجر به شهادت 11 نفرشون بشه.... و نفر 12 به غیبت بره...
    و این یعنی اوج احترام به اختیار مردم...
    سخن از الزام نبود... خدا مردم رو مختار آفرید بنده خدا چه کاره هست که بخواد در مسئله تعالی به مردم اجبار و الزام کنه؟
    خدا راه تعالی رو مشخص فرمودن و بنده هاش رو هم در طی این راه مختار آفریدن... ما فقط در این مطلب کتل های راه ولایت رو مطرح کردیم...
    هدف این بود که بگیم اگر لطیف نشویم در ادراکاتمون... در مقام عمل صالح نکوشیم...و مدعی همراهی با ولایت هم بشویم...قامت رفیع ولایت رو به قد کوتاه خودمون خم میکنیم و میکشیم پایین...
    همین...

    سخن از یک مسیر بود که اگر از متن دریافت نشد همون بهتر که مکتوم بمونه...
    کسانی که باید دریافت میکردن... دریافت کردن
    سلام
    تو پستتون به ملت میگین اگه در مورد این نقد، نظری یا نقدی دارید بگید، بعد اولین کسی که جواب اون نقد رو میده، خودتون هستین؟! :))
    خب میذاشتین فکر مخاطبین تون باز بشه بعد آخر از همه نظر خودتونو می گفتید! :)
    پاسخ:
    به این فکر نکرده بودم
    پیشنهاد خوبی بود...

    جواب سلام هم یادم رفت
    سلام
    خوش به حال اون کسان :)

    پاسخ:
    امیدوارم ناراحت نشده باشید...
    هدفم از نوشتن این مطلب این بود که عصبانی شدن از رفتار علی رو در مخاطب ها بررسی کنم... هدفم هم خود مخاطبا نبوده... دنبال مطلبی دیگه بودم... زیاد جدی نگیرید
  • شبنم بیقرار
  • قامت رفیع ولایت رو به قد کوتاه خودمون خم میکنیم و میکشیم پایین...

    این جمله روضه بود مخصوصا برای این شبا...